نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

داری چی‌کار می‌کنی؟!

شنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۳، ۰۴:۱۸ ب.ظ

مکان: مترو – خط 4.

نشستم روی یکی از صندلی‌های واگن.

نزدیک‌تر به من، دختر و پسری جوان و شاید هم سن با من، کنار هم نشستن.

روبروی اونها کمی اون‌ورتر یه دخترو یه پسر دیگه‌ای کنار هم‌دیگه نشستن! پسره می‌زنه چند سالی از دختره بزرگتر باشه.

معلومه که هر جفت‌شون ارتباط دوست پسر/دوست دختر دارن یا نامزدن.

حالا بخونید چیزی رو که من از این چهار نفر دیدم:

دختره اونوری یه دختره چادریه با قیافه ی متوسط و کمی آرایش کرده؛ که سعی کرده از لحاظ ظاهری جذاب بنظر بیاد.

دختره اینوری مانتویی هست با موهایی بیرون، با قیافه و آرایشی زیباتر و جذاب‌تر در ظاهر از دختره اونوری.

پسره اینوری، مغروره. غرورِ داشتن دوست‌دختر یا نامزدی زیبا. و داره با موبایلش ور می‌ره و گاهاً اطراف رو هم نگاهی می‌کنه.

پسره اونوری چشم از روی دختره اینوری برنمی‌داره. و در عین این‌که تمرکز کرده به دختره اینوری داره لبش رو می‌جَوِه.

دختره اونوری که فهمیده نامزدش داره به دختره اینوری نگاه می‌کنه، دل تو دلش نیست؛ یه نگاه به دختره اینوری می‌کنه و چیزی که من از نگاهش می‌بینم مقایسه‌ی زیبایی خودش هست با زیباییه اون، و شاید هم حسادت. برای این‌که حواس نامزدش رو از دختره پرت کنه، یه سقلمه میزنه به بازوش و گفت‌گویی بینشون شکل می‌گیره با هم میگن و می‌خندن!

پسره اونوری گویی‌که تمرکزش رو از دست داده باشه، بین خنده‌هاش برمی‌گرده و یه نگاه دیگه میکنه به دختره اینوری! و وقتی گفت‌گو تمام میشه باز تمرکزش رو  برمی گردونه ... .

دختره اینوری که فهمیده توجه پسره اونوری رو به خودش جلب کرده، شاید تو دلش به دختره اونوری می‌گه: می‌بینی! کناره توئه اما حواسش با منه!

دختره اونوری شاید این اول بار نباشه که چنین اتفاقی براش رخ میده اما میشه ته ِچهره‌ش دید که با خودش میگه: ای کاش زودتر برسیم.

قطار میرسه به ایستگاه آزادی. دختره اونوری خوشحال از جاش بلند میشه و دست نامزدش رو، که حواسش یه جای دیگه‌س، میگیره و از قطار خارج میشن.

خواستم پیاده شم برم به پسره بگم: داری چیکار می‌کنی؟! 

۹۳/۰۴/۲۸
ضیاء شیخ الاسلامی

نظرات  (۱۵)

۲۸ تیر ۹۳ ، ۲۰:۱۹ یک عدد خانم مهندس
مغزم درد گرفت از بس بین اینور و اونور تمرکز کردم...!!!
چه حس بدی....بیچاره دختره...
باید پسری رو برگزید که تو انتخاب تو به اندازه ی کافی ملاک های قابل قبول و منطقی داشته باشه که با دیدن قیافه ی یه دختر دیگه حواسش پرت نشه...برای همین من همیشه میگم یه پسر باید بعد از یه سنی ازدواج کنه که دیگه به قول عوام دوراشو زده باشه وهمه جور دختری دیده باشه و بدونه قیافه شرط اصلی نیست....البته بازم این توی پسرهای مختلف فرق داره...کلا دنیای پسرها دنیای پیچیده ایه که اونو به خودتون واگذار میکنم...!!!

پاسخ:
دیگه ببخشین اگه نتونستم بهتر از این منتقل کنم! امکانات کمه ماه رمضونی!

ایشون دچار تمرکز حواس بودن! البته رو دختره اینوری!
من که میگم پسر جماعت با این دور زدنا سیر نمیشه! هر روز تیپ های مختلف، قیافه های جدید تر ...

انصافا دنیای پسرها ساده تر از دنیای دختراس! یه چیز بیشتر نمی خوان! 
چ حس بدی برای دختره اونوری... اره راس میگین فقط یه چیز میخوان :)) چرا اینجورین اکثره پسرا اینقد نامردن؟ من انقد دلم برای دخترا میسوزه وقتی میبینم اصلا ارامش ندارن همشو همش توی ارایشگا هها و باشگاهاو دکتر رژیمو این جور چیزان اونم نه در حد نرمال طوری ک شبیه بیماریه... انگار یه مسابقه اس... بعد بدیشم اینه ک خودشون اصلا از این حالت لذت نمیبرن انگار مجبورن ..البته اینایی ک من میبینم دورو برم بیشتر اینجورین... از یه طرفم خب بهشون حق میدم چون دارن می بینن ک بدون این زور زدنا دیده نمیشن انگار... انگار راهی جز این ندارن.. بعد میگن دوره ایی ک ب زنا ظلم میشدو اینا گذشته یا چ بدونم خیلی کمرنگ تر شده ولی مگه همینا ظلم در حق زن ها نیس؟ البته نمیدونم تقصیر کیه! شایدم تقصیر خوده خانوماس.. نمیدونم... ولی ب هر حال من از این وضعیت خیلی اذیت میشم...
پاسخ:

اوهوم. البته این‌که گفتم یه چیز بیشتر نمی‌خوان، اون چیز بزرگه و بولد شده بود! و الا چیزای دیگه‌ای هم در مراحل بعدی هست، اما در اولویت نیست!

فک کنم "نامرد"، لغت نسبتا جامع و مناسبی برای توصیف پسرهای اونوری‌انه (!) نیست. به نظرم هر دو طیف پسرای اونوری و دخترایی که ازش صحبت کردین؛ درگیر بازی‌ای شدن که برای اونها نیست یا حتی در زمین ِخودشون هم بازی نمی کنن. این‌طور رفتار کردن شده یه کلیشه.

به نظر میرسه جامعه‌ای که قدرت تفکر توش حاکم نباشه، بیشتر دچار کلیشه‌ها میشه.

با این توصیف، این ما هستیم که ظالم به خودمونیم. و البته جامعه‌ی کلیشهای دارن برای ظالم بودن‌مون کف و دست می‌زنن!! (این تعبیر رو از سید سهیل رضایی یاد گرفته‌ام!)

برا همین باید از این‌جا شروع کرد که بازی مناسب من چیه؟ ارزشهای من چیه؟ این ارزش‌ها رو خودم بدست آوردم یا بهم تزریق شدن؟


 خیلی میشه در این باره بحث کرد. الان که پاسخ به کامنت شما رو داشتم دوباره می خوندم، دیدم بعضی حرفها هست که نمی تونم در قامت کلمات بیارمشون.(توانایی در من نیست.)

به قول دکتر شیری پسرای دهه شصت زندگیشون تراژدیه! 

من هم نمی تونم پسر اونوری رو مقصر بدونم یا حتی واسش نسخه بدم ... . مطمئنن مسائل حل نشده ی زیادی در رسیدن به زندگی خوبش داره. 

مسائلی که از وقتی به دنیا اومده واسش مطرح شدن و حل نشده باقی موندن.

۲۸ تیر ۹۳ ، ۲۳:۱۳ یک عدد خانم مهندس
نه باباخواهش میکنم...مشکل از گیرنده است...
چه میدونم والا شما جنس خودتونو بهتر میشناسید..!!!
تا حدودی با نظر فاطمه خانم هم موافقم چون این واقعا یه ظلمه به دخترا که از طرف جامعه وخودشون انجام میشه...
راس میگین این موضوع خیلی جای بحث داره...کاش پسرهای خواننده وبلاگتونم نظر میدادن .دوست داشتم این موضوعو از دید یه پسر دیگه هم ببینم...
پاسخ:

من می خوام تاکید روی خودمون رو بیشتر کنم. همچنین انتظار این رو نداشته باشیم که جامعه برامون کاری انجام بده، یا ظلمش رو از ما قطع کنه.

بپذیریم اگر به دنبال جامعه ی ظلم ستیز هستیم باید از خودمون شروع کنیم. من+شما+اون+فلانی + ... 

مطمئنن اگه پسرای خواننده نظر بدن بهتر میشه.


مادامی که دارم این کلمات رو می نویسم، یاس و امیدی هست توی دلم. یاسی که میگه این جامعه خیــــــــلی کار داره تا درست بشه (و اصن درست بشو نیست) و امیدی که سعی داره به انگشتای دستم نیرو بده تا بنویسن.

تو دوره ی سفر قهرمانی خیلی چیزا یاد گرفتم؛ دردی که لابلای کلمات همین پست، نظرات و برخی پستای دیگه ی وبلاگه، مجموعه مسائله یک جامعه ی معصومه (ساده لوح) جامعه ای که منتظره منجیه و خودش کار خاصی نمی کنه تا منجی بیاد و کمک کنه و دستش رو بگیره. در جامعه ی معصوم، اگه فرد ظالمی بخواد تغییر کنه اجازه به او داده نمیشه! 

خیلی دلم می خوام در مورد سفر زندگی و قهرمانی بنویسم اما مطالبش طوریه که قابل بیان در وبلاگ نیست. تعابیر مختلفی میشه داشت از یک جمله و ترجیح میدم به روال گذشته ادامه بدم.

 

به همین جهت اگر امکانش بود حتما در دوره ی سفر زندگی سال آینده شرکت کنید.

دختر...پسر....

 

رسیدن...ایستگاه...."آزادی"...

 

و آنها هیچ وقت به "آزادی" نرسیدند...

پاسخ:
فعلا نرسیدند.
عجب همهمه ای... و چه فضای بدی..
کلا به نظرم زوج ها باید اگر با هم هستند، به یکدیگر توجه کنند تا به طرف دیگری و به گوشی شان.. هر چند اگر علاقه زیادی نباشه، اینطوری می شه.. می دانم پیش قضاوته، اما با چیز هایی که من تا الآن راجع به خیلی ها در ایران فهمیدم، اینه که خیلی ها الکی با هم دوست می شوند و حتی ازدواج می کنند.. این دوستی های استراتژی-وار برای مادیات، بدون احساسات واقعی.. مسلما برعکس اش هم هست اما خوب این هم پدیده ایه که زیاد شده به گمانم..
پاسخ:
خب اینها که میگویی درست. اما واقعیت چیز دیگریست! 

نمی دانم. احساس می کنم خیلی ریشه ای تر باید با این مسئله برخورد شود. چیزی که می بینیم ساقه هایی است از درخت نامشروعی که زاده ی فقرِ فکری و فقرِ اقتصادی است. ریشه جای دیگریست.
سلام 
اول اینکه ای کاش بشه در مورد دوره سفر زندگی که گذروندین بیشتر اینجا درموردش بحث کنیم .من قول میدم ظرفیتمو بالا ببرم  و هر جایی که بحث برام جانیفتاد بزارم سوالامو یه روز از خود دکتر شیری بپرسم که شمام خسته نشید!!!
اما درمورد بحث  ظالم و مظلومی ومعصومی که ازش صحبت کردین .
منم اعتقاد دارم تا خودمون از خودمون شروع نکنیم ، هیچ کسی برای ما کاری نمیکنه ،  در واقع از دست کسی کاری ساخته نیس.
من هیچ وقت رابطه با ی پسر از این جنسی که این روزها  زیاد دیده میشه ، تجربه نکردم .و واقعا هم نمیفهمم اینجور رابطه ها رو .
اما با مردها و پسرهای زیادی هم صحبت بودم و ازشون یاد گرفتم .تو هر رابطه ای این ما هستیم که حدو حدود ها رو تعیین میکنیم .
کاش اطرافیان ما  و همه ی کسانی که با ما وارد رابطه میشن ، ظرفیت بودن ، موندن  و چگونه بودن و چگونه موندن رو داشته باشن

پاسخ:
سلام!

چشم سمانه خانوم. 
راستش دکتر شیری ازمون خواستن یه یکی دو ماهی صبر کنیم، مطالب سفر برامون جا بوفته و ته نشین بشه. 
من هم بهتره صبر کنم ته نشین بشه! بعد ایشالا در خدمت تون هستم.

و در مورد رابطه ای که گفتین، یادمه دکتر میثاق یه نکته ای در این زمینه گفته بود: "ارتباط بین دختر و پسر، قبل از اینکه ارتباط دو جنس باشه، ارتباط دو انسان هستش" این دیدگاه خیلی جالب و تازه بود برام. 
طبیعی هست تا زمانی که لفظ "جنس مخالف" بولد بشه، تصویر ذهنی که از اون رابطه بدست میاد تصویر ناسالم تری هست تا وقتی که به انسانی بودن رابطه اشاره بشه.
منم دوست دارم خوانندگان وب شما در بحث شرکت کنند و هرکدوم به اندازه  دانسته های شخصیمون  و نقطه نظر خودمون در مورد این قضییه بحث کنیم . 
در مورد انتظارها 
زاویه دیدها 
افکار 
عقاید 
برداشت ها
و...

منتظرم یه ساعتی اعلام بشه  و همه باهم در بحث شرکت کنیم
پاسخ:
به نظرم فعلا در همین حدی که هست بهتره.

قسمت نظرات هم که بازه و نیازی به تایید اولیه ی من نداره! و خواننده ها میتونن بحث آزاد و مرتبط با پست ها داشته باشن.
۳۰ تیر ۹۳ ، ۰۳:۲۵ یک عدد خانم مهندس
چه جالب این جمله ی دکتر میثاقه!!!من چند روز پیش که داشتم با یه نفر صحبت میکردم دقیقا همین جمله رو از قول خودم بهش گفتم بدون اینکه شنیده باشمش....
نه!کم کم دارم به خودم امیدوارم میشم...خخخخخخخ
پاسخ:
خب نه اینکه جمله انحصار ایشون باشه! 
اصن شما پتانسیل مشاوری این روابط رو دارین!
۳۰ تیر ۹۳ ، ۱۰:۰۴ محسن فلاح
سلام. من تقریبا یه ماهی میشه که با این وبلاگ آشناشدم واینجاجزء بوکمارک هام شده.معمولاخیلی اهل اظهارنظرنیستم حتی توی دنیای واقعی.اما به سه دلیل خواستم اینجانظرموبنویسم:1. علاقه ی شخصی خودم + جنبه ی متفاوت این پست نسبت به سایرین 2.اینکه بعضی ازدوستان ومن جمله نگارنده ی محترم خواستن که آقایون نظراشونوبدن راجع به این پست.  3.اینکه احساس کردم من موردخوبیم واسه نظردادن دراین مورد، چون به تازگی ازدواج کردم وتوی دوران عقدم وهمسر عزیزم هم ازجمله دخترای " اونوری" پست شمان( راستی دراستفاده ی ازرنگ قرمزوسبزواسه اینوری واونوری دلیل خاصی داشتین یا نه، همینطوری این شده سبزواون شده قرمز؟!)
خب دیگه مقدمه ی خیلی طولانیم بسه، فک کنم اصل مطلبم کوتاهترباشه...
به نظرم افزایش خیلی سریع فاصله ی دختروپسرای اینوری واونوری( حداقل درظاهر) توی چندسال اخیر، باعث شده که دوطرف علی الخصوص خانوما به خاطر حس مالکیت طلبی شون بیشترازحدمعمول نسبت به این مسایل حساس شن.وبه نظرم بهتره پسری واسه ازدواج دنبال یه خانوم اونوری باشه که عزت نفس،اعتمادبه نفس و ظاهرمناسبی داشته باشه وهمسرشو با تمامی ویژگی هاش

" انتخاب "

کرده باشه. واینوبه همسرش هم بگه.این آقابایدبدونه که بیشترازبقیه بایستی ازظاهر( چه چهره وچه نوع پوشش) همسرش تعریف وتمجیدکنه. و بیشترهم مراقب رفتارهای ریزودرشتش باشه( نگاه هاش، تمرکزهاش، اظهارنظراش درموردسایرخانوما و...) که البته اگه آگاهانه همسرشوبه معنای واقعی  " انتخاب " نکرده باشه این مراقبت هادیریازودکمرنگ ومصنوعی خواهدشد.
..................................................................................

پانوشت مردونه: رفیق!!! توازدواج دنبال بهترین نباش.بهترینی وجودنداره.حتی خودتم بعدهانخواهی فهمیدکه بهترین کدوم بوده، این خانومی که الآن داره دوشادوش توراه میره و اسمش رفته توی شناسنامت یااون غریبه ای که توی مترو، پارک، سینما ویاهرجای دیگه ای به چشمت میخوره.بهترین روتومیتونی بسازی.با صداقتت، بااحترامی که به همسرت وخونواده ی ایشون میزاری وبامحبتی که بینتون وجودداره انشاالله.

رفیق، انتظارنداشته باش که همسرت دقیقا همونی باشه که توتوی مجردیات دوس داشتی وتصورشوپیش خودت میکردی، چون مطمئنا توهم دقیقااون شوهری نیستی که همسرت توی مجردیاش توی ذهنش آرزومیکرده و دوس داشته.

رفیق عزیزم،خیلی خیلی خیلی بادقت تصمیم بگیر وهمسرت را " انتخاب " کن. اگراحساس میکنی که نمیتوانی " تاآخر " این بازی را ادامه دهی، خواهشا آن را آغاز نکن. احساس وعاطفه ی شکست خورده ی یک  یک دخترمعصوم، دختری که اورا به اختیارواردزندگی خودت کرده ای چیزی ازعزت نفست باقی نخواهدگذاشت...

برای همسرت " مرد " باش، نه صرفا یک " نر"...

حرف هابسیارندو ظرف زمان بس ناجوانمردانه محدود.فعلا یاعلی
پاسخ:
سلام! 
ممنون این نظر لطف شماست. وبلاگ خودتونه.
بابت ازدواجی که داشتین بهتون تبریک میگم. امیدوارم زندگی سالم و ارزشمندی رو سپری کنین.

در مورد رنگ ها خدمت تون عارضم که هیچ قصد و غرضی نبود جز این که این دو رنگ (red, green) و پس زمینه ی وبلاگ مجزا از هم دیده شن. الان که می بینم باید از رنگ آبی استفاده می کردم، چون رنگِ لینکهایی که در وبلاگ میذارم قرمزن! در ثانی مگه رنگه قرمز چشه؟! (قرمز به آبی تغییر داده شد)

سه عامل رو معرفی کردین که به نظرم خوب بود: عزت نفس مناسب، اعتماد به نفس مناسب و ظاهر مناسب. و همچنین بحث انتخاب.

پانوشت مردونه هم حرفای جالبی توش داشت. مخصوصا جمله ی یکی مونده به آخر.
@
آقای محسن فلاح 
بسیار لذت بردم از نوشته های شما 
سپاس ویژه ، بابت  پانوشت  مردونه
پاسخ:
سمانه خانوم، نکته ی دیگه ای هست که اضافه کنین؟
۳۰ تیر ۹۳ ، ۲۲:۱۹ یک عدد خانم مهندس
مرصی از آقای فلاح که اومدن و اظهار نظر کردن.....خوشحالم که مردهایی باطرز تفکر شما هم هستند...
پانوشتتون عالللللللللللللی بود.انشاءاله در کنار همسرتون خوشبخت باشید.
پاسخ:
بعله!
با اینکه شاید استثناها بین همچین آدم هایی گم باشن و حتی به چشم نیان ...
اهمیتی نداره ...
شاید رسم این شهر و آدما این باشه ولی رسم دنیا یه چیز دیگه اس :
سهم هرکس هم قد لیاقتشه ...!
حالا هر چقدر هم که رو نوک پا بخواد بیشتر از حقش بگیره بالاخره خسته میشه و آخرش از دستی که داده پس می گیره ...!
( حالا با اینکه شاید طبیعی تر باشه منم از جنس نر بد بگم ولی روی حرف خودم به دوطرف بود ) 
پاسخ:
ناشناس؟! 
ولی من میدونم شما کی هستین!



خب نمیشه گفت گُم هستن! فقط باید کمی با دقت بجوییم!
+ برای تنوع ترین آدم روی زمین هم :

شاید هر تنی لذت بخش باشه ،

اما 

هر آغوشی آرامش بخش نیست ....!

" نمیدونم کی گفته " ( اما راست گفته ) 
پاسخ:
هومم.  برخی لذت های زودگذر رو می جویند تا آرامش های پایدار.
سلام 

اوه اوه ی مدت من نبودم چه خبر شده اینجا.

پست زیبایی بود مستر ض.

نظرات دوستان هم برام جالب،مخصوصا دید خانوما( چقد برام جالبه که ما پسرا میگیم ، دخترا چقد پیچیده اند و دخترها هم میگن پسر ها عجب موجودات پیچیده ای هستن :دی)

انتهای کامتمو با این جمله "گاندی" به پایان میرسونم که شاید هم بی ربط باشه ولی من باهاش حال کردم.
(در پناه حق)

گاندی خطاب به معشوقه اش :

خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ...

زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم .

تو ، نباید آنکسی باشی که من میخواهم ، و من نباید آنکسی باشم که تو میخواهی .

کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت .

من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من ....

خوب ِ من ، هنرٍِِ عشق در پیوند تفاوت هاست و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها . . .

زندگی ست دیگر...

همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست ،

همه سازهایش کوک نیست ،

باید یاد گرفت با هر سازش رقصید ،حتی با ناکوک ترین ناکوکش،

اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن،

حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد،

به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند ،

به این سالها که به سرعت برق گذشتند،


به جوانی که رفت،
میانسالی که می رود،

حواست باشد به کوتاهی زندگی،
به زمستانی که رفت ،
بهاری که دارد تمام می شود کم کم،
ریز ریز،
آرام آرام،
نم نمک...
زندگی به همین آسانی می گذر
پاسخ:
سلام.

کجا بودی این همه مدت وحید جان؟

نظر لطفته. هر چند من در محتوای پست زیبایی نمی بینم.
۰۸ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۰۲ محمود بنائی
گاهی من هم در قالب شخصیت های مترو میرم و بجاشون حرف میزنم و فکر میکنم. خوب بود.
پاسخ:
ممنون.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی