نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

از دوران کارشناسی، یادمه سر کلاس "اخلاق اسلامی" بودیم. استاد فرد خشک مذهبی بود که من با دیدنش به دوستم گفتم: "از اون آخوندهای لباس شخصیه!". او بیش‌تر درس فقه و احکام اسلامی – از قبیل این‌که با جنس مخالف رابطه نداشته باشین که گناهه، یا نگاه به نامحرم و ... – می‌داد تا درس اخلاق! (این هم از طنزهای تلخ روزگار ما) و همین شد که بعدها دیدیم از آن‌چه در ابتدا گفته بودم بسیار بدتر است.

اون موقع کلاس‌های دروس عمومی (از قبیل کلاس اخلاق اسلامی) از لحاظ جنسیتی تازه تفکیک شده بود و در کلاس همه مذکر بودیم. ما نیز در کلاس با موبایل بازی می‌کردیم اما گه‌گاه حواس‌مان به گفته‌های استاد نیز بود، به این شکل که سر خود را بلند می‌کردیم و آخره جملات ایشان (است، هست، باشه و ...) را به زبان می‌آوردیم تا لو نرویم!

در یکی از جلسات، استاد متحجر و خشک مذهب، برای این‌که درس دین‌داری و خویشتن‌داری در برابر هواهای نفسانی رو به دانشجویان پسر بده، از دختر 12 ساله‌ی خود مثال آورد که حجاب خود را رعایت می‌کند و الخ.

با شنیدن این جملات من و دوستم نگاهی به هم انداختیم. هر دو خواستیم بگوییم که از ترم اول دانشجویان دختری را به یاد می‌آوریم که در ابتدا محجبه بودند، اما بعدها جزء متحول‌شده‌ترین‌ها نام گرفتند! (قضاوتی در باب محجبه‌ها و غیر محجبه‌ها نمی‌کنم).

البته امیدوارم دختر ایشان جز بر راه درست نپیماید.

در یکی از جلسات دیگر، ایشان در باب سوال دانشجویی که از اوضاع اقتصادی و اجتماعی می‌نالید – که تورم هست، بی عفتی هست، بی اعتمادی هست و فلان و فلان و از طرفی ازدواج سخت شده و گناه نکردن هم بسی آسان (دانشجو راه‌کار می‌خواست) – ضمن قبول همه‌ی این‌ها گفت: "موهای بدنت رو نزن! بله!" (تا کمتر قوه ی شهوت به سراغت بیاد).

آن جلسه بود که چشم ِطمع، به یادگیری اخلاق، از آن استاد شستم و بزرگ‌ترین خدمت او به من نیز همین بود!

۹۳/۰۹/۱۸
ضیاء شیخ الاسلامی

خاطرات

دوره کارشناسی

نظرات  (۲)

من که هر جلسه از دست استاد تفسیر میخوام خودمو بزنم!میگه شما باید فداکاری کنید و بذارید شوهرتون یه زن دیگه بگیره چون این حقشه!!!آخه این حرفه!
انصافا اون قدری که تا حالا از استادهای تخصصی بین صحبت هاشون درس اخلاق گرفتم از استادهای عمومی هیچی یاد نگرفتم...
پاسخ:
خانومه یا آقا؟! اگه خانوم باشه که خیلی راحت میشه دهنشو بست؛ بپرسین: "خانوم شما چند تا هوو دارین؟!" :))
خانومه!!!از همین حرص می‌خورم.
اتفاقا بچه‌ها بهش گفتن شما خودت این اجازه رو میدی!اونم گفت اگه پیش بیاد حتما.ما هم توی دلمون گفتیم آره جون....:D
پاسخ:
بهش بگین: خانوم به جای پیش‌بیاد پیش‌بیاد گفتن، پیش‌دستی کنین، موقعیت رو واسه شوهرتون فراهم کنین و اونو به حقش برسونین، تا ما هم یاد بگیریم :D 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی