نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

دوره‌ی آموزشی سربازی (1)

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۲۷ ب.ظ

بعد از گذشت 3 هفته از دوره‌ی آموزشی و گرفتن 2 مورد تشویقی از فرمانده گروهان، بالاخره دیروز مرخصی گرفتم (تا صبح روز شنبه). امروز صبح به تبریز آمدم و فردا عصر دوباره برخواهم گشت به تهران (ان شاء ا...). این چند هفته اگرچه خوش، اما سخت گذشت. در میان این سه هفته، هفته‌ی اول و از میان روزها اولین روز، سخت‌ترین روز بود. روزی که حتی فرصت سفت کردن بند پوتین‌ها را نداشتیم.

هر صبح ساعت 4 و نیم از خواب بلند می‌شویم (سوت بیداری). ساعت 5 صبحانه را می‌خوریم. سپس به صف شده و به سمت مسجد حرکت می‌کنیم و نماز صبح را می‌خوانیم. از ساعت 8 الی 12 وقت کلاس‌های عقیدتی است. البته در این کلاس‌ها به خوبی می‌خوابم. ساعت 12 وقت ناهار و بعد از ناهار وقت نماز ظهر است. ساعت 14 نوبت دوم کلاس‌ها است. ساعت 16 نیز رژه تمرین می‌کنیم. ساعت 17 دوباره وقت نماز است. بعد از نماز، شام می‌خوریم و سپس استراحت می‌کنیم. ساعت 20 نیز سوتِ واکس است! و پوتین‌ها را واکس می‌زنیم. ساعت 22 نیز سوت خاموشی و خواب است. البته در این بین کارهای نظافتی نیز داریم. همه‌ی کار‌ها از تقسیم غذا گرفته تا شستن دیگ و ظروف و ... و نظافت اماکن بهداشتی را خودمان انجام می‌دهیم.

دوستان جدیدی پیدا کرده‌ام که در میان‌شان از همه کم سن و سال‌ترم. برخی از آن‌ها ازدواج کرده‌اند و برخی نه. همه حداقل مدرک کارشناسی ارشد را گرفته‌اند و برخی دکترا دارند. پزشک نیز داریم و جراح مغز و اعصاب نیز.

اکثر دوستانم برون‌گرایند. زمانی که در جمع خود را بروز می‌دهند، به نحوی نظاره‌شان می‌کنم، گویی که در حال تماشای فیلمی هستم. و چون غرق در گفته‌ها و رفتار آن‌ها می‌شوم، می‌گویند تو چرا ساکتی؟!

قرار بود 12 ام دی‌ماه به سمینار "چرا 20 تا 30 سالگی مهم است؟" بروم، اما مرخصی ندادند و شرکت در سمینار منتفی شد. به عنوان یک قاعده‌ی کلی، تا زمانی که در داخل پادگان به سر می‌بری، نباید برای بیرون از پادگان برنامه بریزی. چون برایت برنامه ریخته‌اند :).

از این سه هفته درس‌ها آموخته‌‌ام. جملاتی در دفتر نوشته‌ام که البته اکنون آن‌را به همراه ندارم، اما در وقتی مناسب آن‌ها را خواهم نوشت. در مورد ادامه‌‌ی تحصیل تک و توک ایده‌های به ذهنم رسیده که نیاز به بررسی بیش‌تر دارد.

۹۳/۱۰/۲۵
ضیاء شیخ الاسلامی

آموزشی سربازی

دوره سربازی

نظرات  (۶)

خسته نباشین. معمولا کسایی که سربازی میرن رفیق سربازیشونو بیشتر از بقیه دوس دارن ندانم چرا؟
پاسخ:
ممنون. گل گفتین. چون دوران رفاقت رو در سخت‌ترین شرایط تجربه می‌کنن. شرایطی که نیاز داری تا یکی باشه.
۲۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۴۳ پری بانو
رسیدن بخیر!لبته تا الان دیگه برگشتید شما.
تا حالا برنامه‌ی روزانه‌ی یک سرباز رو نشنیده بودم.تازه از دست کلاس‌های عمومی دانشگاه راحت شده بودین ها!
پاسخ:
ممنون. البته خدا وکیلی خوابیدن تو کلاس عقیدتی در دوره‌ی آموزشی سربازی بسیار دلچسبه!
گاهی وقت ها بدجور دلم میخواد که خانوم ها هم سربازی داشته باشن [لبخند]
امیدوارم  دوران سربازی پر از خاطره ها و آموزه های خوب و شیرین باشه :)
راستی ، منم اون سمینار رو ثبت نام کردم ،اما نتونستم برم :(  شب قبل از سمینار هم به شما پیام دادم ، گفتم شاید سرباز ها هم تلفن همراه داشته باشن !!! ;)  گویا نداشتید که پیام دلیور نشد!


پاسخ:
بی‌خیال!
گاهاً لحظات تلخی هم بوجود میاد. البته تلخ و شیرین کنار هم لحظات زیبایی رو خلق می‌کنه!
سرباز می‌تونه تلفن همراه داشته باشه، اگه بخواد و پاش وایسته!
وای ... من چقدر عقبم از قصه ...!
چقدر شرایط و بیشتر از همه این نویسنده آشنا ، غریبه شده ...! 
به هر حال هر جا که هستی ، موفق باشی !
پاسخ:
سلام!
الان کجا می‌نویسی ؟ جای قبلی که 10 ماهه به روز نشده
هیچ جا ...
با این حساب ... خیلی وقت برای پست گذاشتن و کامنت چک کردن نداری ...
سربازی ...!
فکرش هم نمی کردم ...
پاسخ:
خب چرا نمی‌نویسی؟ من که دوست دارم نوشته‌هاتو بخونم.
آره وقت کم دارم ولی کامنت‌های شما و دوستان رو حتما چک می‌کنم :)
خیلی وقت بود سراغی از این صفحه ها و آدمهاش نگرفته بودم ...
البته نه که مشغول باشم ، خودمم نمیدونم تو این مدت کجا بودم ...!
بعد مدت ها اومدم ، مثل کسایی که بعد قتل عام می رسند به شهرهای جنگ زده ...! 
تقریبا هیچ کس باقی نمونده ...! مثل خودم بی دلیل رفتن ، اما همین که دیدم هنوز هستی و مهم تر از بودن ، مثل سابقی کلی ذوق کردم . :) 
خوشحالم هیچ وقت لازم نیست برم سربازی ! :)
وگرنه یا فراری می شدم یا کلی اضافه بهم می خورد ،
اما خب سربازی که شما باشی مطمئنا تا الان کلی تشویقی داشتی ! ١٠٠٪
پاسخ:
قهر کرده بودی دیگه! :دی
من هم وقتی کامنتت رو دیدم ذوق کردم.
کلا 3 تا تشویقی گرفتم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی