نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

دو نکته:

من اگر پدر شوم، هرگز و هرگز لحظاتی از زندگی خود و همسرم را حول جدل درباره خریدن فلان چیز برای فرزندم صرف نخواهم کرد. می دانم فرزندم با دیدن جدلِ میان ما، احساس اراحتی نخواهد داشت.

نحوه ی انتقال فرهنگ پوشش در جامعه ی کنونی ما به گونه ای است که دخترانِ نوجوان ایران زمین احساس گناه می کنند. فکر می کنند (دقیق تر بگویم: این فکر به آن ها القا شده است) حجاب داشتن یعنی ننگ. 

 

۱ نظر ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

روز اول کارگاه کو اکتیو برقرار شد. در یک کلام می توانم بگویم بیست!

در طول کارگاه به گروه های دو یا سه نفره تقسیم شدیم. همه از موضوعاتی گفتیم که برایمان دغدغه شده بودند. من از تحصیل در دوره ی دکترا گفتم، برای چهار نفر، یکی مادر بود و دیگری پدر. دیگری مادر بود و مشاور در مدرسه و دیگری نیز دختری بود که می خواست به رهایی برسد - اگر به طبیعت روی قابِ عکسی خیره می شد، می خواست طبیعت را بدون قاب بنگرد. کامنت های خوبی در مورد دغدغه ام داده شد. به عنوان یک جمع بندی میتونم بگویم بیشتر روی اولویت بندی تاکید کردند.

در کل دو بار توانستم در نقش مربی ظاهر شوم. بهترین عملکرد من در صحبت با همان مادر اول شد، که او از کارم به عنوان مربی کو اکتیو راضی بود!


۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۲ ، ۰۶:۱۱
ضیاء شیخ الاسلامی

ترم جدید از دیروز شروع شد و خیلی عجیب این دو سال تحصیلی هم داره تموم میشه. 

پروژه های متعددی که ترم پیش داشتم، به قدری ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود که چند وقتی هست دیگه ذهنم از نوشتن نیاز هام عقب مونده. 

دو روزه آخر این هفته قراره تو کلاس مربی گری کو-اکتیو شرکت کنم. جالبه که اونقدر کارگاه های متوسط به پایین دیدم که انتظار خیلی زیادی از این کارگاه ندارم! 

و می خوام تو کلاس تنیس روی میز ثبت نام کنم!


۱ نظر ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۱۰
ضیاء شیخ الاسلامی

منو جون پناه خودت کن برو ... تو باید از این پله بالا بری، تو بالا نری من زمین می خورم! (تاوان - احسان خواجه

امیری)

۰ نظر ۰۹ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۹
ضیاء شیخ الاسلامی

گاهی وقتا، دقیق تر بگم گاهی شب ها، حس خوبی بهم دست میده، سوال های خوبی می تونم بپرسم، به چیزهای مثبت و خوبی میتونم فکر کنم که مابقی روز تواناییش رو ندارم. تو این شب ها دوست دارم که بیدار بمونم تا صبح ... بیدار بمونم تا خدای نکرده این حس خوب از بین نره!

۳ نظر ۰۱ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۱۹
ضیاء شیخ الاسلامی