نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

امروز پرونده ی دوره ی "شخصیت سالم تر من" بسته شد، اما چیزی که هنوز باز موند زندگی من و بقیه ی اونایی هست که باهاشون همسفر بودیم. تجارب خیلی زیادی کسب کردم و به این نتیجه رسیدم که شخصیت خیلی بدی هم ندارم. هر چند خیلی هم خوب نیست و فهمیدم که یک کمال طلب ِ خود کم بین ِ مهرطلب بودم!

یادمه در اولین تجربه ی وبلاگ نویسیم، در قسمت پروفایل یک همچین متنی رو آورده بودم: " خوب، من از این حالتی که توش قرار دارم راضی نیستم. به همین دلیل می خوام تغییر بزرگی رو تو زندگیم ایجاد کنم. یه جورایی جراحیه شخصیته !" اما کاری که با خودم می کردم بیشتر "تیکه پاره" کردن شخصیت بود تا جراحی! به قول ابراهیم میثاق : "به جای اینکه غده رو از بدن دربیارم، بدن رو از غده در می آوردم!" بگذریم.

تصمیم گرفتم تا صحبت های این هفت جلسه رو مرور کنم و هر روز روی یک یا چند مفهوم کار کرده و نتایج رو بنویسم. نباید انتظار نتایج زودحاصل رو داشت که این یک فراینده life time هست.


آن روزی که تصمیم به راه انداختن این وبلاگ گرفتم، دنبال لذتی بودم که تا به حال نچشیده بودمش و این لذت را به نوعی نیازی دیدم برای خودم و این چنین شد که اسم نیاز ناشناخته رو برایش انتخاب کردم! 

چند روز پیش خیلی اتفاقی پسورد یاهو مسنجر رو از دست دادم و در شرایطی قرار گرفته ام که امکان ریکاوری مجدد پسورد برایم مهیا نشده است. به همین خاطر یک آیدی جدید و متناسب با آدرس وبلاگ ساختم و در قسمت پست الکترونیک وبلاگ قرار دادم.

همون روز بود که دوستم خبر قبولی ش را در دانشگاه داد. از این جا – یک بار دیگر – برایش تبریگ می گویم. راستی کمی منتظر ماندم تا خودت در وبلاگت به این موفقیت بزرگت بپردازی اما مثله اینکه حسابی سرت شلوغ است!

باز همان روز بود که اسم و تصویرم در سایت متمم قرار گرفت، به عنوان حامی مادی و معنوی! میتونم بگم این سایت و گروهشون خیلی بهم کمک کردند. مترصد فرصتی هستم که برای بهره وری حداکثر از مطالب عنوان شده ی اونها، برنامه ای بریزم تا هر روز زمان زیادی رو برای فکر کردن و تحقیق کردن درباره ی آن ها اختصاص بدهم. 

 

۵ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۳۳
ضیاء شیخ الاسلامی

تا همین سه ماه پیش، اگه می خواستم به هدفی برسم بیشتر به خاطر مزایای جانبی ِ من درآوردی بود که در کشورهای جهان سومی، چون ایران، تعریف شده است. اجازه دهید مثالی بزنم:

فرض کنید می خواهید مقاله ای بنویسید. هدف از نوشتن هر مقاله ای، انتقال آخرین دست آورد های حوزه ی علمی بین محققان این حوزه در سراسر دنیاست. اما در ایران مقاله نویسی به خاطر اهداف دیگری نیز صورت می گیرد:

1 - طولانی کردن - و نه پربار کردن - رزومه ی تحصیلی

2 - دریافت admission از دانشگاه های اروپا و آمریکا (همان apply کردن)

3 - پیچاندن دوره ی سربازی با کسب امتیاز استعداد برتر (که این امتیاز توسط همین مقاله نوشتن بدست می آید)

و چندی پیش مورد بسیار دور از انتظاری را دیدم:

4 - چشم و هم چشمی با یکی دیگر از دانشجویان، سر اینکه تا انتهای فلان سال کدام یک بیشترین مقاله را خواهیم داد

می توان به لیست فوق موارد دیگری را نیز اضافه کرد.

اگر کمی دقت کنیم، همه ی موارد فوق، مزایایی است که از نوشتن مقاله حاصل می شود؛ اما چه بلایی بر سر جامعه ی تحصیلی ما آمده که از اهداف فقط مزایای آن را می جویند؟! جواب این سوال ساده است: دگرگونی ارزش ها.

در حال توضیح این مطالب به دوستم بودم که برگشت گفت: "حتی اگه این طرز تفکرت صحیح باشه باز نمیتونی چیزی رو تغییر بدی! تو توی یک سیستم غلط قرار گرفتی و تنها راه عدم آسیب پذیری از این سیستم اینه که تو هم غلط کار کنی!" (منظورش این بود که تو هم وقتی می خوای مقاله بنویسی، اول از همه چیز باید مزایای اون رو جویا بشی) اوه! خدای من! چی دارم می شنوم. البته دوستم تا حدودی درست می گفت؛ طبق نظریه ی بازی ها، یک دست صدا نداره.

اما همون یک نفر میتونه خیلی ریشه ای تر کار کنه!. درسته من به تنهایی نمی تونم کاری بکنم اما می تونم چند نفر رو در راهی که میرم، با خودم هم رای کنم.

چرا ما قدرت خودمون رو دست کم می گیریم؟


 


و همش راهی رو میریم که واسمون نشون میدن،

 و راهی رو خودمون نمی سازیم؟

به عنوان یک درد دل: جایی که باید راه رو بهمون نشون بدن، کسی نیس که کمکمون کنه و جایی که باید دستمون رو ول کنن، تا خودمون تصمیم بگیریم، همه می خوان کمک کنن.

۹ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۴۶
ضیاء شیخ الاسلامی

امروز صبح رسیدم تبریز.

این دفعه با اتوبوس اومدیم و خبری از گفت و گو های داخل قطار نبود. برای اینکه جبران مافات بشه! داشتم فایل صوتی ِ گفت و گوی سهیل رضایی و محمدرضا شعبانعلی رو گوش می کردم. چقدر زیبا صحبت میکنن این دو نفر.

وقتی که پدر جان اومدن ترمینال دنبالم، تو راهه بازگشت به خونه اولین آر پی جی رو نثارم کردن! مثه اینکه تصمیماتی که واسه آینده م گرفتم، چندان به مذاق خانواده خوش نیومده و انتقادهایی رو از جانب شون دریافت می کنم. استفاده ی مثبتی که میتونم از این انتقادها ببرم، عمیق تر شدن در باور های خودمه. (همون عقده ی خودمون)

یه سر رفتم دانشگاه ِ سابق. هم دوره ای های قدیمی م رو دیدم. دیدم که واسه موندن تو دانشگاه چقدر تلاش می کردن. اونجا بود که یاده این جمله ی دکتر شیری افتادم : "بعضی ها وقتی وارد دانشگاه میشن، دیگه نمی تونن بیان بیرون! و فکر می کنن باید موند داخل!" البته من دیدم که این مشکل بعضی ها نیست، بلکه مشکل خیلی ها شده؛ طی کردن دوره ی تحصیلات تکمیلی بدون توقف.

+ پیشنهاد می کنم این پست دکتر شیری رو بخونین. مخصوصا این کامنت و جواب زیبای دکتر رو.

+ قسمت روز نوشت ِ وبلاگ، تازه راه اندازی شده! و گهگاه یه سری پست ها با این برچسب منتشر میشن. 

۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۴:۵۲
ضیاء شیخ الاسلامی

چند نفر به عکس زیر خیره شدن و تعبیر های مختلفی به ذهنشون رسید. 

چیزایی دیدن که بقیه نمی تونستن ببینن. اونجا بود که واسم ثابت شد! خیلی عجیبه! هر کی داره چیزی رو می بینه که  می خواد ببینه! چیزی رو می بینه که به ذهن و حال و هوای فعلیش نزدیک تره. یعنی یه جورایی خودش رو می بینه! 

تا وقتی که می بینه اون چیزی رو که می خواد، هیچ پیشرفتی نداره تو وجودش. تو همون حس و حال خودش باقی میمونه.

حالا کِی میتونه رشد کنه؟!

۶ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۰۵
ضیاء شیخ الاسلامی

این پست اقتباسی است از پست وبلاگ علی سخاوتی.

می دانیم بهترین راه برای توانا شدن در حرفه ای، تمرین کردن است. اما چقدر باید این تمرین صورت بگیرد تا تواناییمان تضمین شود؟

برای جواب دادن به این سوال نمی توان عددی کاملا قطعی ارائه داد اما طبق پژوهش های انجام شده، به طور متوسط هر فرد برای متخصص شدن در کاری به ده هزار ساعت نیاز دارد. این عدد بزرگی ست! و به همین خاطر اولین سوالی که در ذهن ایجاد میشود (و اگر ایجاد نشده، پرسیدن این سوال برایتان کمی زمان خواهد برد) این است که ده هزار ساعت می شود چند سال؟ برای محاسبه از ماشین حساب کمک می گیریم:

و این یعنی به طور مفید لازم است به میزان عدد فوق در حرفه ی خود به صورت جدی تلاش کنیم تا متخصص شویم. اجازه دهید به مسئله ایده آل نگاه نکنیم و تعداد ساعاتی از روز را که به انجام امور دیگر صرف می شود کم کنیم. به طور متوسط برای یک فرد تلاشگر، دوازده ساعت از شبانه روز را برای استراحت، نفریح و امور دیگر کنار می گذاریم. با این حساب رقم فوق دو برابر خواهد شد: 

میدانم حساب فوق کمی اشکال دارد و شامل روزهایی می شود که به اصطلاح تعطیل هستند و ممکن است شما در روزهایی از سال ناخوش شوید، یا حس و حال کار کردن را نداشته باشید ... بشر است دیگر! من عدد سه سال را تقریب مناسبی از عدد فوق می بینم. پس فرض کنیم به سه سال نیاز داریم تا در حرفه ی خود متخصص شویم.

سوال اول: شما چند سال دارید؟! سن خود را به این عدد (سه سال) تقسیم کنید. جزء صحیح عدد بدست آمده حداکثر تعداد کارهایی را نشان می دهد که شما می توانید در آن ها متخصص باشید!

برای منی که در آستانه ی تمام کردن سن 24 سالگی ام هستم، می توانم در 8 کار متخصص باشم! اما یادم نمی آید به غیر از صحبت کردن، قدم زدن و درس خواندن در کار دیگری بیش تر از سه سال وقت گذاشته باشم! اما آیا در این کارها متخصص شده ام؟! گمان نمی کنم ... اما در یک مورد چرا! می توانم خود را به عنوان متخصص در حوزه ی اینترنت معرفی کنم. کسی که می داند و می تواند چطور از اینترنت نیازش را برطرف کند.

سوال دوم: فکر می کنید چند سال زندگی خواهید کرد؟! این عدد را به ... . جزء صحیح عدد بدست آمده حداکثر تعداد کارهایی را نشان می دهد که شما خواهید توانسنت در آن ها متخصص شوید!


۵ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۱۱
ضیاء شیخ الاسلامی
به هنگام تایید کامنت ها، چیزی که به عنوان پاسخ در انتهای آن است همان کلماتی ست که در آن هنگام در ذهنم نقش بسته اند. اما اتفاق افتاده است که چند باری کامنت ها بازخوانی شوند و توضیحات بیشتری به آن ها افزوده شود (revise). از این رو پیشنهاد می کنم کامنت خودتون رو، بعد از مدتی، دوباره مرور کنین!

چند دقیقه پیش بود که می خواستم revise کوچکی در یکی از کامنت ها داشته باشم، اما در کمال ناباوری دیدم تعدادی از کامنت ها محو شده اند. به عنوان دارنده ی وبلاگ، در محو شدگی آن ها کوچکترین نقشی نداشته ام.

اما revise:

کتاب


در مرکز کارآفرینی دانشگاه شریف موجود است. دلیل اینکه ابن کتاب در کتابفروشی ها یافت نمی شود، تصمیم مرکز در نحوه ی توزیع آن است، تا هرگونه انتفاع شخصی از بین رود. این کتاب به قیمت هفت هزار تومن قابل تهیه است.

۶ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۴۷
ضیاء شیخ الاسلامی

دیروز با جمعی از بچه ها رفتیم نمایشگاه بین المللی کتاب. از دو هفته پیش لیستی تهیه کرده بودم، شامل کتاب هایی که قرار بود بخرمشون. چهار تا کتاب بیشتر نگرفتم. البته زور ِ بن ای که داده بودن بیشتر از این هم نمی شد!

کتاب اول: نیمه ی تاریک وجود از دبی فورد. قیمت پنج و نیم تومن

کتاب دوم: تئوری انتخاب از ویلیام گلاسر. قیمت بیست و دو و نیم تومن

کتاب سوم: شغل مناسب شما (تعیین شغل با استفاده از MBTI) با نویسندگی تایگر ها! (باربارا بارون تایگر و پاول تایگر). قیمت بیست تومن

کتاب چهارم: ماندن در وضعیت آخر از هریس ها! (امی ب. هریس و تامس آ. هریس). قیمت سیزده و نیم تومن.

هر چهار تا کتاب درست همونی هستند که می خوام و لازمشون دارم. همین دیشب تیب شخصیتی خودم رو با استفاده از MBTI تعیین کردم (یا شاید هم حدس زدم): درونگرا، منطقی، فکری، منظم. (ISTJ) با این تیپ شخصیتی هر چی کارای مدیریتی هست رو میتونم انجام بدم!

اما کتاب هایی که نتونستم تهیه کنم:

- آداب المتعلمین اثر خواجه نصیر الدین طوسی

- خوش بینی آموخته شده

- آخرین سخنرانی

- 5 نقطه ی قوت خود را بشناسید

- فنون مذاکره از محمدرضا شعبانعلی


به عنوان یک تصمیم جلو برنده، می خوام کمی وبلاگ رو منظم تر کنم. سعی می کنم وقتی رو کنار بگذارم تا برچسب های مورد نیاز به هر پست رو اضافه کنم.

۸ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۱۴
ضیاء شیخ الاسلامی

آورده اند که علامه طباطبایی، در هر شبانه روز فقط چهار ساعت استراحت می نمودند و مابقی ساعات رو به کسب علم و دانش اندوزی سپری می کردند. ممکنه شما ساعات کمتر از این رو هم سراغ داشته باشین. به طور مثال محمدرضا شعبانعلی در چند جای مختلف از سایتش گفته که در شبانه روز چیزی حدود دو ساعت می خوابه! یا طبق شناختی که از دکتر شیری بدست آوردم احساسم اینه که ایشون هم کمتر از حد نرمال استراحت می کنند.

شاید این سوال تو ذهنمون تشکیل بشه که چطور ممکنه چنین چیزی؟! چطوره که ما (من + من ِ نوعی!) چنین چیزی را نمی تونیم تجربه کنیم و بیشتر از اینها می خوابیم؟

مدتی این سوال توی ذهنم بود که اخیرا به یک حدس اولیه ای رسیدم. به نظرم اون ها کارایی رو در طول روز انجام میدن که انرژی بخشه واسشون، و کم خوابیشون رو با انرژی گرفتن از کاراشون جبران می کنن. (تز - thesis)

تو فیزیک مسئله ای تعریف میشه به اسم رزونانس! فرکانس رزونانس رو فرکانسی تعریف می کنیم که در اون هم افزایی صورت می گیره و دو موج هم فرکانس همدیگر رو تقویت می کنن. به نظرم علامه طباطبایی، محمدرضا شعبانعلی، علیرضا شیری و افرادی از این قبیل کاری رو انجام میدن که کم خوابیشون رو جبران میکنه! و این اثر هم افزاییه.

از این تزی که گفتم، میشه مطلب مهم دیگه ای رو برداشت کرد و اون اینکه ما (من + ...) در طول روز کارایی رو انجام میدیم که نه تنها انرژی بخش نیست بلکه انرژی مارو هم میگیره و لازم میشه چیزی حدود هفت الی هشت ساعت بخوابیم. خیلی خوبه که هر فردی فرکانس رزونانس خودش رو پیدا کنه و کاری رو انجام بده که منطبق هست با اون فرکانس رزونانس مخصوص به خودش، تا هم افزایی بشه.


یادمه وقتی خواستم برم دبستان، هیچ گاه این سوال رو از خودم نپرسیدم که چرا؟! چرا می خوام تو این دوره تحصیل کنم و با سواد شم؟!

دوره ی راهنمایی هم همینطور بود و هیچ گاه این سوال پرسیده نشد که آیا تحصیل در این دوره ضروری هست یا نه؟! هیچگاه ازمون خواسته نشد که در این مورد فکر کنیم و برای این سوال جوابی قانع کننده پیدا کنیم!

دوره ی دبیرستان هم که بدتر از دو دوره ی قبلی. قبل از همه چیز فکرمان را به کنکور دوخته بودند و اجازه ندادند تا کمی بیشتر در مورد ضرورت تحصیل در دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی فکر کنیم! نمی خواهم همه ی تقصیر را گردن جامعه و ... بیاندازم، خود من هم مقصرم، اما نمی توانم از خودم انتظار بیش از آنچه که در ان زمان انجام دادم، میداشتم.

رسیدیم به دوره ی دانشگاه. به محیط جدیدی پا گذاشته بودیم و ابتدای امر برای همه ی ما خیلی هیجان انگیز بود. البته باز این سوال پرسیده نشد که : "مستر ض! آیا لزومی هست که در دانشگاه درس بخوانی؟ میتوانی دلایل قانع کننده ای بیاوری؟ اگر آری، این دلایل تا چه اندازه می توانند این تصمیم تو را در چند سال آینده نیز ساپورت کنند؟" 

و خیلی عجیب این بازی به دوره ی ارشد نیز کشیده شد! و ضرورت تحصیل در این دوره بدون اینکه ارزیابی سالمی  صورت بگیرد بر همگان (من + ...) مسجل شد!

این سوال که "آیا در این دوره تحصیل کردن ضرورتی برای من و آینده ام دارد؟" تا اواسط دوره ی ارشد جواب درخور شأن و قابل قبولی نیافته، برای اولین بار در دوره ی دکتری به صورت جدی مطرح میشود و عجیب نیست که پاسخ گویی به این سوال، بسیار سخت جلوه می کند! و این طبیعی ست ...

البته وقتی بیشتر فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که باز من از خیلی ها در زمینه ی پاسخ گویی به این سوال جلوترم! برخی ها حاضرند یک ماه به آزمون دکترا اختصاص بدهند تا به این سوال پاسخ ندهند.

اما باز سخنم را با این جمله از محمدرضا به پایان می رسانم که "مردمی شده‌ایم که ... با اصلاح و تغییر موافقیم. به شرطی که اول از جای دیگری آغاز شود" !


۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۸:۰۱
ضیاء شیخ الاسلامی

امروز اولین مصاحبه ام رو تحت عنوان مصاحبه ی شغلی تجربه کردم. سه نفر به عنوان مصاحبه کننده روبروی من ِ مصاحبه شونده نشسته بودند. مدت زمان مصاحبه ای که با من صورت گرفت چیزی حدود بیست و سه دقیقه بود. این مصاحبه فقط جنبه های علمی رو شامل می شد، که در صورت قبولی در این مرحله، کار به جاهای باریک تر کشیده میشه! عملکرد خودم رو متوسط کمی رو به بالا ارزیابی می کنم و امیدوارم که بتونم مراحل بالاتر مصاحبه شوندگی رو هم ببینم.

هرچه قدر تعداد انتخاب ها در یک تصمیم گیری بیشتر بشه، انتخاب کردن هم سخت تر میشه. کتابی در این زمینه نوشته شده تحت عنوان "پارادوکس انتخاب" با نویسندگی Barry Schwartz. پیشنهاد می کنم این ویدئو از TED رو از دست ندید. اما چرا این مسئله رو مطرح کردم؟ به خاطر اینکه چند وقتی هست با چنین وضعیتی روبرو شده ام. تصمیم کلی من اینه که دوره ی سربازیم رو به صورت امریه طی کنم، اما دقیقا نمی دونم امریه ی کجا! سه تا امکان وجود داره و من در تشخیص اینکه کدوم یکیش برای آینده ی من مفیدتره به واقع موندم. تو این مواقع فقط باید از این و اون بپرسی و خودت سبک سنگین کنی (؟!!) و بعد تصمیم بگیری و در آخر توکل به خدا. و نباید خودت رو تو حالت بلاتکلیفی بذاری.

جمله ای هست که میگه بهترین انتخاب وجود نداره. به نظرم اینطوره. اینجاس که قدرت توکل به خدا میاد وسط و تنها چیزیه که میتونه بهت آرامش بده!

چارلز بوکوفسکی جمله ی قابل تاملی داره:

ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم،

ولی به دنبال ِ لذت بردن می گردیم.

باید پذیرفت که تنها راهِ ادامه دادن

لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم!

۵ نظر ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۵:۴۲
ضیاء شیخ الاسلامی

قرار گذاشته بودم در انتهای هر ماه، لیستی از ارزش هایی که بدست آورده ام را تهیه کنم. این لیست شاید اسمش لیست باشه اما در حد چند کلمه یا خط! اما مگه میشه معیار سنجش ارزش رو با تعداد کلمه سنجید؟! مثه اون زن خونه ای که خطاب به آقاییش میگه اون لیستی رو که نوشتم تهیه کن، اما در عین حال نگران ِ جیب اون هم هست!

روز شنبه بود که دکتر شیری روند مشابهی رو برامون ارائه کرد. گفت چیزی که می خوام بگم مهم ترین حرفه: "پنج دقیقه وقت بذارین و توی یک کاغذ بنویسین که چرا من شایسته ام؟! از هرچی خواستین بنویسین از جسم تا روح، از خوش قیافه گی تا خوش طبع بودن ... هر چی خواستین بنویسین حتی انحنای ابرو!" بعد گفت که این کار تو بزنگاه و پرتگاه های زندگی به کمک تون میاد و شما رو نجات میده!

            - ثبت نام در سمیناری که نقطه ی آغازیه برای ارزش افزونی های آینده

- نوشتن اولین تکنیکال ریپورت

  - رشد فکری قابل قبول که ناشی بوده از خوندن کتاب های جدید و پیوند آموخته هایی که از این کتاب ها داشتم با دانسته های قبلی.

 

دیروز نتایج اولیه ی آزمون دکترا رو اعلام کردند و من رتبه ای دو رقمی بدست آوردم که کوچیک نیس! البته هیچی نخونده بودم و نباید انتظار زیادی از نتیجه داشته باشم. پس تقریبا دکترا خوندن کنسل میشه. اما کارای مربوط به مصاحبه ایش رو حتما طی می کنم.

۲ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۸:۰۱
ضیاء شیخ الاسلامی