نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۹ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

مکان: مترو – خط 4.

نشستم روی یکی از صندلی‌های واگن.

نزدیک‌تر به من، دختر و پسری جوان و شاید هم سن با من، کنار هم نشستن.

روبروی اونها کمی اون‌ورتر یه دخترو یه پسر دیگه‌ای کنار هم‌دیگه نشستن! پسره می‌زنه چند سالی از دختره بزرگتر باشه.

معلومه که هر جفت‌شون ارتباط دوست پسر/دوست دختر دارن یا نامزدن.

حالا بخونید چیزی رو که من از این چهار نفر دیدم:

دختره اونوری یه دختره چادریه با قیافه ی متوسط و کمی آرایش کرده؛ که سعی کرده از لحاظ ظاهری جذاب بنظر بیاد.

دختره اینوری مانتویی هست با موهایی بیرون، با قیافه و آرایشی زیباتر و جذاب‌تر در ظاهر از دختره اونوری.

پسره اینوری، مغروره. غرورِ داشتن دوست‌دختر یا نامزدی زیبا. و داره با موبایلش ور می‌ره و گاهاً اطراف رو هم نگاهی می‌کنه.

پسره اونوری چشم از روی دختره اینوری برنمی‌داره. و در عین این‌که تمرکز کرده به دختره اینوری داره لبش رو می‌جَوِه.

دختره اونوری که فهمیده نامزدش داره به دختره اینوری نگاه می‌کنه، دل تو دلش نیست؛ یه نگاه به دختره اینوری می‌کنه و چیزی که من از نگاهش می‌بینم مقایسه‌ی زیبایی خودش هست با زیباییه اون، و شاید هم حسادت. برای این‌که حواس نامزدش رو از دختره پرت کنه، یه سقلمه میزنه به بازوش و گفت‌گویی بینشون شکل می‌گیره با هم میگن و می‌خندن!

پسره اونوری گویی‌که تمرکزش رو از دست داده باشه، بین خنده‌هاش برمی‌گرده و یه نگاه دیگه میکنه به دختره اینوری! و وقتی گفت‌گو تمام میشه باز تمرکزش رو  برمی گردونه ... .

دختره اینوری که فهمیده توجه پسره اونوری رو به خودش جلب کرده، شاید تو دلش به دختره اونوری می‌گه: می‌بینی! کناره توئه اما حواسش با منه!

دختره اونوری شاید این اول بار نباشه که چنین اتفاقی براش رخ میده اما میشه ته ِچهره‌ش دید که با خودش میگه: ای کاش زودتر برسیم.

قطار میرسه به ایستگاه آزادی. دختره اونوری خوشحال از جاش بلند میشه و دست نامزدش رو، که حواسش یه جای دیگه‌س، میگیره و از قطار خارج میشن.

خواستم پیاده شم برم به پسره بگم: داری چیکار می‌کنی؟! 

۱۵ نظر ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۶:۱۸
ضیاء شیخ الاسلامی

+ یکی از جذابیت های خوابگاهی که ساکنش هستم، حمام و دوشی هست که داره! این جاذبه تو خونه ی خودمون نیست!

حمام خونمون از نوع دوش های دستیه و آبی که میده بیرون قدرت بالایی نداره! چه بخوای شیر رو تا آخرش باز کنی یا نه، یه چیزه!

اما حمام خوابگاه از اون دوش های ثابته (قدیمی) و وقتی آب را با قدرت باز می کنی، ضربه ای که به جسمت میزنه خیلی لذت بخشه ... لذتی داره که احساس می کنی بند بند وجودت از لوث وجود میکروب ها پاک میشه.

+ یکی از جذابیت های زندگی مجردی و دور موندن از خانواده اینه که به خدا نزدیک تری ... حضورش رو بیشتر احساس می کنی نسبت به وقتی که در کنار خانواده ای. سر نماز که می ایستی، معنای بیشتری برای خوندن نماز داری: نماز خوندن میشه واست همون دوش خوابگاه که با قدرت میزنه به وجودت ... اونم سه بار در روز. با استعاره های بیشتری زندگی می کنی و زندگیت بیشتر معنا پیدا میکنه.




امروز نوشتن پایان نامه رو به صورت کاملا جدی شروع کردم و با خودم قرار گذاشتم تا یه هفته تموم کنم! و حداکثر تا انتهای مرداد دفاع کنم. وقتی این تصمیم رو با استادم در میون گذاشتم خیلی راضی نبود و دوس داشت صبر کنم تا شهریور! 

 

۹ نظر ۲۳ تیر ۹۳ ، ۲۲:۲۹
ضیاء شیخ الاسلامی

کمتر از یک ماه به یک سالگی وبلاگ نزدیکم! چند روزیه هست که با خودم فکر می کنم چقدر از نیاز ناشناخته ام شناسایی شده و چقدر تونستم به سوالی که پرسیدم جواب درست و قانع کننده ای بدم.

تو کلاس سفر زندگی متوجه شدم که عنوان وبلاگ از جمله ی مهم ترین مباحثی هست که در حوزه ی ego self مطرح میشه. یاد گرفتم که سرعت حرکت تو این محور باید پایین باشه و الا هر لحظه امکان چپ کردن هست. آروم آروم ...

شاید قسمتی از نیاز ناشناخته ام مربوط بشه به موثر بودن و فایده رساندن، که بتونه به زندگیم معنا بده.

شاید قسمت دیگه ای از نیاز ناشناخته ام مربوط بشه به معنا دادن به زندگی بقیه!

و شاید همین شاید ها باعث بشه عنوان وبلاگ تغییر کنه!

اما مهم تر از هر چی ادامه دادنِ مسیر قبلیم و به انجام رسوندن دوره ی تحصیلی ارشده (نوشتن پایان نامه و ...). اما من در این مورد فقط از گزینه ی تعویق استفاده می کنم ...  جالب اینجاس که میدونم اگه الان شروع کنم در انتهای یک هفته پایان نامه آماده ست ... .

دوره ی سفر زندگی هم تموم شد. در انتها هم عکسی با هم انداختیم.

جلسه ی پنج شنبه، دختر خانمی به قدری شمرده شمرده صحبت می کرد که تصمیم گرفتم من نیز چنین تغییری در نحوه ی گفتارم ایجاد کنم. باید تمرین کنم در این زمینه.

دیروز (جمعه) هم در انتهای جلسه، سوالی از دکتر پرسیدم. مهم تر از جوابی که داد نحوه ی برقراری ارتباط موثر او با من بود.


+ مغز نوشت: گاها متوجه نمیشم که چی میگم!


Unlearn


۳ نظر ۲۱ تیر ۹۳ ، ۰۱:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

سفر زندگی حسابی ما رو پوکوند!


مغز نوشت:

وقتی لغتِ "جنگ" پرده ی گوشتان را به ارتعاش در می آورد، تصویری که لحظه ای بعد در ذهن تان پدیدار می شود چیست؟

هشت سال دفاع مقدس؟ جنگ های جهانی؟ یا رویارویی دولت عراق با داعش؟

یا جنگیدن برای پیدا کردن هویت؟ جنگیدن برای یافتن بهترین آیین؟ برای یافتن استوارترین راه ها؟

 

برای زندگی باید جنگید، جنگ مقدس! برای حفظ توانایی جنگیدن نیز زندگی باید کرد.


دل نوشت:

به خدا زندگی کردن خیلی سخت شده. خیلی سخت میشه روی خط تعادل، که نازک تر از تارموی هسته ی خرماست، حرکت کرد. هر چی الان به نفعته، هر چی که الان داری ازش اطلاعات میگیری، یه روزی به زمینت میزنه اگه هوشیار نباشی.


۵ نظر ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۳:۰۲
ضیاء شیخ الاسلامی

امروز جلسه ی معارفه دوره ی سفر زندگی بود. من که جلسه ی امروز رو رزرو نکرده بودم؛ زنگی به دفتر خانه ی توانگری طوبی زدم و از آقای حبیبی شنیدم که دیگه امکان رزرو نیست و ظرفیت تکمیله. اما به قول استاد خوش فکر ما: "هیچ صِفری واقعا صفر نیست!" پا شدم رفتم به خانه ی توانگری و رزرو رو انجام دادم! جلسه ی معارفه ساعت 17 بود اما من یک ساعت و نیم زودتر رسیده بودم. برا همین پا شدم رفتم به پارک بهار شیراز، پارکی که در نزدیکی خانه ی توانگری واقع شده. هوا گرم بود و من خودم رو به سرویس بهداشتی رسونده و کمی با آب سرد به خود رسیدم. سپس رفتم و نشستم روی یک نیمکت زیر سایه ی درختا. چند لحظه از نشستنم نگذشته بود که یه بچه ی کوچیک بدو بدو اومد سمت ِمنو ازم پرسید که: "موبایلت بازی داره؟!" اما من گفتم موبایلم از اون زاقارتاس و بازی نداره! (اگرچه موبایلم جزءِ مجموعه موبایل های زاقارت نیست اما واقعا بازی نداشت!) خلاصه برا اینکه ناراحت نشه بهش پیشنهاد دادم بیا یه بازی دیگه انجام بدیم و اون هم قبول کرد! کنارم موند و من از اسمش پرسیدم. گفت: "اِدیم" من پرسیدم: "چی؟ اِدیم؟" گفت: "نه! اِدویم"! و مثله اینکه من دوباره اسمش رو متوجه نشده بودم! برا همین مجبور شدم یکبار دیگه ازش بخوام تا اسمش رو برام بگه و بعد از چندین بار تکرار شنیده هایم در آخر فهمیدم که اسمش "اِدوین" ه! (خدا وکیلی همچین اسمی به ذهنم نمی تونست برسه!) پرسیدم: "حالا چرا اِدوین؟!!" و اون در چند جمله ی شکسته از زمان بارداری مادرش و اینکه چه اسم هایی رو انتخاب کرده بوده تا واسه بچه ش بذاره گفت.

داشت حوصله ش سر می رفت که بهش گفتم بیا بهت خودکار و کاغذ بدم، بشین نقاشی بکش و او در عین سادگی قبول کرد. کاغذ و خودکار رو گرفت و ازم دور شد و رفت پشت یک درخت؛ از بدنه ی درخت به عنوان زیرنویس استفاده کرد و در عین حال که توجه مردم رو به خودش جلب می کرد، تصویری از من کشید!


نقاشی ادوین از من


همونطور که می بینین من با یک نقاش ِقوی روبرو شده بودم: اون من رو با عینک کشید، بدون اینکه نگاه ِاضافه ای به من داشته باشه. باهاش که بیشتر گرم گرفتم و ازش خواستم تا یه عکسی از او بگیرم:


عکسی که من از ادوین گرفتم.


در ادامه ازش خواستم تا با رکوردر ِگوشی بازی کنیم: او صحبت کنه و صدای او را ضبط کنیم و بعد گوش بدیم. او به خیال خودش داشت به زبون ِخارجی صحبت می کرد در حالی که کلماتش مفهومی نداشتن و بیشتر تقلیدی بود از واژگانی که او از بقیه شنیده بود. چندین بار صدایش را ضبط کردیم و سپس گوش دادیم و لذت بردیم. یک نمونه از صدای ضبط شده مان

و در آخر با یک روبوسی و بغل از هم خداحافظی کردیم.


۳ نظر ۱۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۱۴
ضیاء شیخ الاسلامی

بامداد دیروز با فواد حائری آشنا شدم، از افکار او بسیار خوشم آمد و او را فرد خوش فکری یافتم.

ارتباط فامیلی او با احسان حائری - از اعضای گروه چارتار - را نمی دانم، اما بسیار به یکدیگر شبیه هستند و به گمانم برادر باشند.

 

اما دعوتتون می کنم تا ویدئوی به خود آ از فواد حائری رو تماشا کنین:

 

 

لینک دانلود ویدئو

 

۵ نظر ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۲:۱۹
ضیاء شیخ الاسلامی


سر سفره ی شام بودیم که یکی از بچه ها گفت: "ماه به اون زیبایی قسمت شب شده با اون تاریکیش!"

اون یکی دوستم به نکته ی ظریفی اشاره کرد: "ماه اون همه زیباییشو مدیونه شبه با اون تاریکیش ... !"

 

خواستم از اهمیت و ضرورت مسئله ی Unlearn کردن آموخته های غلط گذشته صحبت کنم، اما حوصله ام نکشید. اگه دوست داشتید در این مورد بیشتر بدونید، این پست از وبلاگ آقای سخاوتی رو مطالعه کنید.


بی ربط نوشت ها:

1) اونایی که پست ِ چه زنایی جذابن؟! رو قبلا خوندن، یک بار دیگه زحمت بکشن و برن بخوننش! چون تغییرات کوچکی در خود ِپست و جواب یکی از کامنت گذارا انجام گرفته.


2) قسمت کتاب ِبلاگ، شامل کتاب هایی که تا الان خوندم و می خونم و خواهم خوند، به سربرگ های بالای صفحه اضافه شده.

اگه کتاب مناسبی دارید معرفی کنید!


۳ نظر ۰۷ تیر ۹۳ ، ۲۳:۳۵
ضیاء شیخ الاسلامی


چند روزی هست که همش دارم فکر می کنم خرداد چطوری سپری شد؟

دو-سه روز اول با آنالیز نیمه ی تاریک ِوجود و بحث سایه پیگیری شد! اگرچه پیچیده بود اما به محض رسیدن به نتایج، آرامش ِنسبی و لذتبخشی حاصل شد.

اما تصمیمی که قبل از شروع ِماه گرفته بودم این بود: "که جز در وقت ِضرورت صحبت نکنم!" کم کم حالت ِگذرای تصمیم َم سپری شد تا به حالت دائمی رسید و تونستم روابطم رو در حد متعادلی تنظیم کنم. باعث شد که وقت زیادی برای خودم داشته باشم و به خودم بیشتر بپردازم. بیشتر عملگرا شدم و از تنبلیم کاسته شد. (پیشنهاد می کنم شما هم چنین تجربه ای داشته باشین، فوق العاده س که چون کمتر حرف می زنین؛ وقت، انگیزه و تمرکز ِبیشتری برای عمل کردن به خواسته هاتون دارین!)

در جهت خودباوری (متضاد ِخود کم بینی) عملکرد خوبی داشتم و همین باعث شد تا شاخصه ی مهرطلبی در روابطم کمتر بشه. گفت و گو های درونی خودم رو کنترل کردم و در اکثر مواقع صحبت های خوبی بین والد، کودک و بالغ ِدرونم شکل گرفت: "در اکثر مواقع به محض احساس نارضایتی از سوی کودک، والد ِدرون تنها کاری که می کرد ارجاع مسئله به بالغ ِدرون بود! (ماندن در وضعیت آخر)"

اما همین وقت ِ بیشتر باعث شد تا مدت زمانی که در نت سپری می کنم افزایش پیدا بکنه: "شاید بشه اسمش رو پناه آوردن به نت گذاشت." عملاً کنترلی روی ساعاتی که در نت سپری می کردم نداشتم و همین مسئله باعث شد تا یک اهمال کار به تمام معنا بشم! پروژه ی تحقیقاتی که بهم محول شده بود رو پیش نمی بردم، مگر اینکه واقعاً به دقیقه ی نود ِتحویل گزارش کار برسم. و چون اهمال کاری می کردم، گفت گوی درونی شکل می گرفت که: "تو به وظایفت عمل نمی کنی!" وای خدای من!

هر چه بود به خوبی تمام شد و قبل از وقت ِمقرر (انتها خرداد) گزارش کار تحویل داده شد. شاید اندکی می توانستم کیفیت ِمحتوای ِگزارش کارها را بالاتر ببرم. امروز (4 ام تیرماه) 135 ساعت کاری برای پروژه ی تحقیقاتی ثبت کردم.

میزان مطالعه ام خیلی کم شد و در کل بیست – سی صفحه از کتاب رازهای اتاق نوآوری و حکایت دولت و فرزانگی (این تموم شد) را خواندم. میزان پیشرفت در کتاب های دیگه از این قراره:

نیمه ی تاریک وجود: 40 درصد

تئوری انتخاب: 25 درصد

ماندن در وضعیت آخر: 25 درصد

آموختم که چون برای یادگیری، سرمایه گذاری مادی و معنوی می کنم نبایستی وضعیت بهبود یافته ی خودم رو با وضعیت فعلی اطرافیانم مقایسه کنم و نباید انتظار داشته باشم تا اون ها هم مثه من رفتار کنن، مشابه من فکر کنن و نتیجه بگیرن.

 

۶ نظر ۰۵ تیر ۹۳ ، ۰۰:۵۶
ضیاء شیخ الاسلامی

همون جلسه ی اول سمینار "شخصیت سالم تر من" با محوریت خود کم بینی و خود شیفتگی بود که دکتر شیری چند تا از مواردی که باعث میشه یه زن (یا دختر) جذاب به نظر بیاد رو گفتن. البته باید پرسید جذاب بودن برای چه کسی؟! همچنین دکتر شیری تاکید کردن که زیبا بودن با جذاب بودن فرق می کنه. میشه فردی زیبا نباشه اما جذاب باشه. چند تا از مواردی که میتونه جذابیت یک زن رو افزایش بده از این قراره:

            - کمی دستاورد داشته باشه

            - بدست آوردنش کمی سخت باشه (Hard to get)

            - خیلی خانوم نباشه که در جای تقدیس کردن قرار بگیره

            - قلمبه سلمبه حرف نزنه

            - دستاورد هاشو تو چشم طرف مقابلش نکنه

 - به اندازه ی کافی با ادب باشه؛ به این معنی که اگه جاش بیوفته بتونه یکی رو جِر بده!
   اگر چه پسر دوست نداره توسط دختر ادب بشه اما اگه جاش بیوفته لازمه!

            - کمی Bad Guy باشه؛ به این معنی که بلد باشه کجا شیطونی کنه (این مورد خطرناکه وا!)

            - طنز هم به جذابیت کمک می کنه.


همین. البته به نظر نمیرسه کار سختی پیش رو داشته باشن! 

نکته 1: موارد دیگه ای رو میشه به لیست فوق اضافه کرد!

نکته 2: اگه هر یک از موارد فوق مبهم بود براتون، خواهشا سوال کنید! چون من در برابر مطالبی که از جانب دکتر شیری نقل می کنم مسئولم!


۷ نظر ۰۱ تیر ۹۳ ، ۲۲:۱۵
ضیاء شیخ الاسلامی