نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

بعد از ظهر سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش، دیداری با سمانه عبدلی داشتم.

کتاب جوانمرد نام دیگر تو از عرفان نظر آهاری را از او هدیه گرفتم. من نیز کتاب ای کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم رو برایش تقدیم کردم.



در صفحه‌ی اول کتاب جوانمرد نام دیگر تو می‌خوانیم:

جوانمردا!

چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان از هیچ‌کس دریغ مدار که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی.

                                                                                                                        عین‌القضات همدانی


از او بابت این کتاب سپاسگزارم.
۱ نظر ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۵۱
ضیاء شیخ الاسلامی

1

تو کلاس هستیم. من نشستم. استاد هم هست؛ ایستاده، داره با یکی از دانشجوها صحبت می‌کنه. فال‌گوش وایسادم. دارم حرفای اونا رو گوش میدم:

            - دانشجو : ... استاد دی‌شب دیر وقت خوابیدم. الان خیلی تمرکز ندارم.

            - استاد: جای من بودی چی‌کار می‌کردی؟! من ساعت 5 صبح خوابیدم، شب گذشته‌ش همین‌طور.

دارن در مورد کم خوابی صحبت می‌کنن. من به این فکر فرو می‌رم که من چرا این‌همه زیاد می‌خوابم این روزا؟! روزایی که وقت دویدنمه نه خوابیدن!

دچار بیماری خواب‌آلودگی شده‌ام انگار.

2

سر ِناهاره. من آخرین لقمه‌هارو دارم می‌خورم. دوستم چند دقیقه‌ای هست که کشیده کنار. این دوستم فرد خوش‌فکریه و الهام بخش بهترین ایده‌ها بوده برام (نسبت به بقیه دوستان).

وقتی تموم می‌کنم غذام رو، صحبت رو از اون‌جایی شروع می‌کنه که استاد دانشگاه بودن، از طرف جامعه احترام رو به همراه داره و پرستیژ اجتماعی داره. به چالش می‌کشم: "ولی به نظرم این اشتباهه. به نظرم باید برای نگهبان (حراست) و استاد دانشگاه به یک اندازه احترام و پرستیژ قائل باشیم." این‌جوری ادامه میده: "اگه استاد دانشگاه رو به جای نگهبان بذاریم، ممکنه بتونه از پس نگهبانی برآد، اما یه نگهبان نمی‌تونه از پسِ استادی دانشگاه بربیاد" می‌بینم تا حدودی راست میگه، اما مطمئنم یه استاد دانشگاه نمی‌تونه جای یک راننده‌ی تاکسی باشه! پس همچین توجیه مناسبی نیست.

ادامه میدم: "به نظرم مهم‌ اینه که اون استاد دانشگاه یا نگهبان چقدر احترام ارائه شده از سمت جامعه رو قبول می‌کنه؟ ممکنه به استاد دانشگاهی خیلی احترام گذاشته بشه، اما خودش نپذیره. یا نگهبانی که احترام کمی رو متوجه خودش می‌بینه، فکر نکنه همینی هست که از سمت جامعه بهش ارائه میشه (یعنی فرد نگهبان، شغل خودش رو مهم‌ترین شغلی در نظر بگیره که می‌تونه انجام بده)"

دوستم ادامه میده: "مطلبی که گفتی رو علامه جعفری اینجوری بیان میکنه که اگه فردی موفقیتی رو بدست میاره، وظیفه‌ی جامعه اینه که ازش حمایت کنه و تشویقش کنه. اما این تشویقش نباید به گونه‌ای باشه که فرد دچار غرور بشه و به خودش بهای بیش از اندازه بده"

چه نتیجه ی زیبایی گرفتیم: بسیاری از ما دانشجویان توقع داریم که چون در راه کسب علم هستیم پس باید به ما احترام بشه. در حالی که علمی برتری دهنده و ارزش آفرینه که توانایی آدمی رو افزایش بده. اساتید دانشگاه نیز همین‌طور.


۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۵۴
ضیاء شیخ الاسلامی

همیشه به تاریخ علاقه‌ی زیادی نشون می‌دادم. خوندن و تجسم کردن سرنوشت‌ مردمان گذشته همیشه برام جذاب بوده. این‌که خودم رو بذارم جای بزرگ قوم یا قبیله‌ و جای اون تصمیم بگیرم.

چند وقتیه علاقه‌ی عجیبی به عکس‌های دسته‌جمعی پیدا کردم؛ عکس‌هایی که افراد مختلف توش حضور دارن و واکنش‌های مختلفی رو نسبت به اتفاقات یا رخداد‌های پیرامون خودشون نشون میدن.

علاقه به عکس‌های دسته‌جمعی همون علاقه به تاریخه، از نوع تصویریش.

تازگی‌ها از بین 5 حسی که خدا بهم داده، حس لامسه رو به ثبت خاطرات ذهنی بیش‌تر ترجیح میدم. چقدر غافل بودم ازش.  لمس می‌کنم اما سیر نمیشم. حتی اگه لمس کردنه شکاف‌های صندلی باشه یا هر چیز پیش پا افتاده ی دیگه. گاها حسرت می‌خورم از این‌که نمی‌تونم بعضی چیزای دیگه رو لمس کنم ... ناگزیری به دل کندن، وقتی نمی‌تونی لمس کنی یا از لمس کردن سیر نمیشی. وقتی نمی‌تونی ببینی یا سیر نمیشی از دیدن ... این روزا عجیب در حال ترک کردنم.

۱ نظر ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۹
ضیاء شیخ الاسلامی


فایل زیر تعدادی از مونولوگ های ماندگار تاریخ سینمای ایران رو شامل میشه. چندین و چند بار تماشا کردم و هر دفعه اشک در چشمانم حلقه زد.


عنوان: مونولوگ های ماندگار تاریخ سینمای ایران
حجم: 11.9 مگابایت

مونولوگ ماندگار فیلم "از کرخه تا راین":

خدا... خدا... چـــرا اینجا؟ / رو زمین دنبالت گشتم ، نبردیم / تو دریا دنبالت بودم ، نکشتیم / تو جزیره ها دنبالت گشتم ولی فقط چشمهام رو گرفتی، این تن رو نبردی / چرا اینجا؟ // من شکایت دارم ، من شاکیم! / پس کو اون رحمانت؟ کو رحیمت؟ / آخه قرارمون این نبود ...

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۸
ضیاء شیخ الاسلامی

چند روز پیش سمانه عبدلی نویسنده ی وبلاگ سرمشق مهارت مرا به چالش کتاب‌خوانی دعوت کردند.

در فکرم این بود که چه کتاب‌هایی را برای چالش انتخاب کنم که در انتها تصمیم گرفتم دو کتابی که هم اکنون قصد مطالعه کردن‌شان را دارم معرفی کنم.


- کتاب اول: درون یک آینه، درون یک معما اثر یاستین گوردر (انتشارات کیمیا – وابسته به انتشارات هرمس)



این کتاب دوست‌داشتنی را بانو ش برایم معرفی کرد و سپس برایم هدیه گرفت. از این بابت از او ممنونم.


- کتاب دوم: سیر حکمت در اروپا – حکمت سقراط و افلاطون اثر محمد علی فروغی (انتشارات هرمس)



این کتاب در حقیقت ترکیبی هست از دو کتاب سیر حکمت در اروپا و کتاب حکمت سقراط و افلاطون، که هر دو نوشته ی محمد علی فروغی هستند.


همه ی شما خوانندگان وبلاگ به این چالش دعوت شدین! کتاب های مورد نظرتون رو در قسمت نظرات درج کنید تا به ادامه ی این پست افزوده بشه!




کتاب های معرفی شده: 

چگونه از زندگی و شغل لذت ببریم اثر دیل کارنگی (یک عدد خانوم مهندس/ پری بانو)

یادگاران: کتاب چمران درباره شهید مصطفی چمران اثر رهی رسولی‌فر (مهدی ...)

۵ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۵۹
ضیاء شیخ الاسلامی

نکته‌ای که قبلا می‌دونستم اما فراموش کرده بودم (اینجا):

داشتم فکر می‌کردم به اینکه: "گاهی وقتا همه‌چی دارم اما چون حس خوبی ندارم، انگار هیچی ندارم. و گاهی وقتا با اندک چیزی حس می‌کنم همه دنیا مال منه، چون حس خوبی دارم"

امروز وقتی که حسابی از دست کارهای فارغ‌التحصیلی کلافه شده بودم و منتظر آسانسور دانشکده‌مون بودم تا منو ببره بالا، دیدم یه صدای آشنایی صدام زد: ضیاء!

زود برگشتم و دیدم که این دکتر شیری هستن که دارن صدام می‌کنن! سلام علیک کردیم و گفتم که دکتر جان شما کجا، اینجا کجا؟! (البته دکتر خیلی قبلتر ها از من به شریف رفت و آمد داشتند) از دیدنش بسیار خوشحال شدم و حسابی سورپرایز شدیم! و در حد چند دقیقه گپ زدیم.

نیم ساعت بعد پیامکی از طرف دوستم رسید با این محتوا که برای امشب برنامه‌ی سینما ریخته بودن. تصمیم گرفتم که برگردم خوابگاه تا کمی استراحت کنم. داشتم از محیط دانشکده دور می‌شدم که یک ماشین مرسدس بنز کنارم توقف کرد و راننده‌ی جان گفتن: "ضیاء بیا بالا! تا یه جایی برسونمت" بله درست حدس زدین. ماشین دکتر شیری بود. 

و این چنین یه خاطره‌ی قشنگ برای 17 ام شهریور ثبت شد!

۳ نظر ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۵۲
ضیاء شیخ الاسلامی

امروز وقتی داشتم از درب اصلی دانشگاه خارج می‌شدم، کمی مکث کردم تا بین مترو و تاکسی، یکی رو انتخاب کنم. ذهنم هم درگیر کارای فارغ‌التحصیلی بود و این‌که کاغذ بازی‌ها تمومی ندارن.

تو همون حین پسر 16 – 17 ساله‌ای از من پرسید: "شما مال این دانشگاه هستین؟!"

جواب دادم: بله. چطور؟

- اجازه میدن داخل برم و نگاه کنم؟

صاحب قیافه‌ای دوست داشتنی بود. چند دقیقه‌ای جلوی درب اصلی دانشگاه با هم صحبت کردیم. دانش آموز مدرسه‌ی علامه طباطبایی واحد کارگر شمالی بود. گفت که قراره ساله آینده کنکور بده! گفت خیلی انگیزه ندارم واسه‌ی کنکور خوندن و دیدگاهم نسبت به دانشگاه خیلی مثبت نیست. ازم پرسید که الان باید به چه چیزی فکر کنم؟ بهش گفتم مهم اینه که خودت چی می‌خوای. در مورد جو دانشگاه پرسید. بهش گفتم دانشگاه جو خوبی داره، اما ما رو از واقعیت‌های جامعه دور نگه‌ می‌داره. ازش خوشم اومده بود. دوباره صحبت از ورود به دانشگاه شد. معمولاً حراست دانشگاه خیلی گیر میده و برای ورود افراد مختلف کارت شناسایی می‌خواد. اما اون کارت شناسایی نداشت. واسه همین ترجیح دادم کارت شناسایی خودم رو تحویل بدم تا هر دو داخل بشیم و مدتی رو با اون بگذرونم.

یه دور 20 دقیقه‌ای داخل دانشگاه زدیم و ساختمون‌های مختلف رو از بیرون با ‌همدیگه دیدیم. من در مورد جاهای مختلف دانشگاه با او حرف زدم. او هم از خودش و دوستانش صحبت کرد؛ از جو ناسالمی که بین‌شون هست برای ورود به دانشگاه. پیشنهاد آب طالبی رو تو گرمای تابستون بهش دادم. نشستیم و آب طالبی را نوشیدیم و همزمان سوال‌های مختلفی می‌پرسید، اینکه من اون موقع به چی فکر می‌کردم و الان به چی فکر می‌کنم. گفت وضع مالی خانواده‌مون خیلی خوب نیست، این می‌تونه یه انگیزه باشه؟ گفتم آره. از بابا و مامان خودم گفتم که مدام از من حمایت مالی می‌کنن که حواسم به درس خوندن باشه.

از دانشگاه خارج شدیم و با هم به سمت مترو حبیب‌اللهی حرکت کردیم. در مترو از هم جدا شدیم. من به سمت آزادی رفتم اون به سمت انقلاب. وقتی از هم جدا شدیم، تازه یادم اومد که اسمش رو نپرسیدم.


۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۶
ضیاء شیخ الاسلامی

چند ماه پیش از صفحه ی سهیل رضایی مطلب متناسب با حال خودم رو خوندم و  بسیار به دلم نشست؛ تحت عنوان "سوالاتی که از طریق پاسخگویی و تحلیل آن می‌توانیم نقشه راه تحول را کشف و مسیر برون رفت از مشکلات را طراحی کنیم"

  • چه جاهایی حس می‌کنید خودتان نیستید؟
  • کجاها هنگام تصمیم‌گیری دچار شک و تردید می‌شوید؟ برای رفع این حالت چه می‌کنید؟
  • تعدادی از بایدها و نبایدهای مرسوم در خانواده‌ی خود را بنویسید.
  • فکر می‌کنید چرا روابط صمیمانه شما به تدریج مخدوش می‌شود؟
  • آیا تا به‌حال کاری برخلاف عرف خانواده یا جامعه انجام داده‌اید؟ چه حسی داشتید؟
  • دوست دارید در میان خانواده، دوستان و جامعه چگونه ظاهر شوید؟
  • از چه رفتارهایی خشمگین می‌شوید؟
  • صفات بدی که به خود نسبت می‌دهید کدام‌اند؟ این صفات کجاها به نفع شما تمام شده؟
  • صفات خوبی که دیگران به شما نسبت می‌دهند کدام‌اند؟پدر شما چه آرزوی برآورده نشده‌ای داشته است؟
  • مادر شما چه آرزوی برآورده نشده‌ای داشته است؟
  • آن‌ها بر اساس آرزوهایی که بدان‌ها نرسیده‌اند چه توصیه‌هایی به شما داشته‌اند؟
  • نظر شما راجع به این توصیه‌ها چیست؟
  • چگونه به این دیدگاه رسیده‌اید؟
۲ نظر ۱۲ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۲۷
ضیاء شیخ الاسلامی

چند پست پیش در مورد سایت ask.fm حرف زدیم. دیروز که وارد سایت شدم، سوالی از من پرسید که غافل‌گیر شدم: "اگه قرار بود شاهد یکی از وقایع تاریخی باشی، کدوم واقعه‌ی تاریخی رو انتخاب می‌کردی؟"

کمی مکث کردم و نوشتم: "همون لحظه‌ای که خدا آدم رو خلق کرد و به فرشته‌ها دستور داد که بهش سجده کنن"

اما الان دارم فکر می‌کنم انتخاب خیلی خوبی نداشتم، چه این‌که خدا در مورد اون صحنه به صراحت صحبت کرده.

الان دوست دارم بگم که "می‌خوام شاهد واقعه‌ی تاریخی باشم که خودم می‌سازمش" در این صورت خودم بهترین راوی و شاهد آن خواهم بود.

۱ نظر ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۱۲
ضیاء شیخ الاسلامی

1

دیروز و امروز در کارگاهی شرکت کردم که برای آینده‌ام بسیار مفید خواهد بود ان‌شا‌ء ا... . عنوان کارگاه پیاده‌سازی سیستم‌های دیجیتال توسط FPGA هست که توسط دانشکده‌مون برگزار میشه. استاد برگزار کننده‌ی این کارگاه به مقدار زیادی دوست‌داشتنی هستند! شرکت در این کارگاه رو به قدری مفید دونستم که مجبور شدم روز تولدم رو در تهران سپری کنم و در حالی‌که هنوز اسلایدهای مربوط به دفاعیه رو تهیه نکردم. (دفاعیه روز سه‌شنبه‌ی این هفته است، اما خیالی نیست!) این کارگاه هنوز ادامه داره و در هفته‌های آینده ادامه‌ش رو خواهیم گذروند ان‌شاء ا... .

تو یکی از جلسات بودیم که استاد کمکی گفت: "اگه می‌خواین نرم‌افزارهای مربوطه رو تحویل بگیرین، فرصت مناسبی هست که الان فلش یا هارد بیارین تا نرم‌افزارها رو انتقال بدین."

چند لحظه بعد یکی از خانوم‌ها گفت: "استاد! ما الان فلش یا هارد نداریم، میشه ... " و استاد کمکی خیلی زود گفت: "خب هفته بعد بیارین!" خب سوال این دختر خانوم نابجا بود چرا که کارگاه هفته‌های آینده هم ادامه داره. تو همین لحظه بود که دوستم با خنده‌ای بر لب رو به من گفت: "واقعاً چرا این سوال رو پرسید؟! می‌خواست چی بگه؟! ... بعضی‌ها هنوز بزرگ نشدن!" من‌که بزرگ نشدن رو کمی سخت‌گیرانه می‌دیدم با چند لحظه مکث جواب دادم: "شاید نگرانی‌هاشون بزرگ نشده!" (انصافاً به نکته‌ی خوبی اشاره کردم!)

2

چهارشنبه‌ی هفته‌ای که گذشت از طرف خانه‌ی توانگری پیامکی به دستم رسید به این مضمون که فیلم My life‌ قراره همون روز به نمایش گذاشته بشه تا دانشجوها تماشا کنن و به همراه اون کتاب‌خوانی هم صورت بگیره. من‌که این فیلم رو قبلا دانلود کرده اما نتواسته بودم تماشا کنم و همچنین حال و هوای رفتن به اون‌جا رو کرده بودم، برنامم رو طوری تنظیم کردم تا فیلم رو از دست ندم. در حین تماشا، دیالوگ‌هایی از فیلم رو که برایم جذاب بودن، یادداشت کردم. دیشب به فکرم زد تا دیالوگ‌های ماندگار اون فیلم رو به عنوان فیدبکی از شرکت در جلسه‌ی روز چهارشنبه، برای دکتر شیری ایمیل کنم. امروز از طریق feed خبری مطلع شدم که دکتر قسمت بیشتری از متن ایمیلم رو، که شامل دیالوگ‌های ماندگار میشه، در سایت خودش پست کردند. برای خواندن دیالوگ‌ها کلیک کنید.

3

دفاعیه ساعت 10 الی 12 روز سه‌شنبه هست. از الان می‌خوام خودم رو برای وعده‌ی ناهار همون روز به ساندویج‌های به طول 47 سانت دعوت کنم! (درسته که هنوز اسلایدها رو آماده نکردم، اما خدا رو شکر روحیه‌ی خیلی خوبی دارم!)


۱ نظر ۰۷ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۰
ضیاء شیخ الاسلامی