نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

1

بازی رایانه‌ای کردن یک اثر نامطلوب روی زندگیم گذاشته!

این‌که اگه توی زندگی اشتباه کردی و باختی می‌تونی دکمه‌ی replay رو فشار بدی و از نو بازی کنی!

2

تماشای فیلم زندگی افراد موفق یک اثر نامطلوب روی زندگیم گذاشته!

این‌که تمامی روند‌های شکست تا موفقیت در دو ساعت فیلم‌نامه خلاصه شده و تو اثر تلاش و صبور بودن رو برای رسیدن به موفقیت نادیده می‌گیری.

۴ نظر ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۰
ضیاء شیخ الاسلامی

احتمالاً شما هم از دوران کودکی ترسی را به دوران بزرگسالی آورده‌اید. مثلاً این‌که از ارتفاع بترسید و علت را این بدانید که مادرتان وقتی به لبه‌ی تراس یا پنجره اتاق نزدیک می‌شدید سرتان داد کشیده یا با صدای بلند گفته است: "نزدیک پنجره نرو می‌افتی زمین" و شما را با تصویر افتادن از پنجره و فانتزی‌های آن تنها گذاشته باشد (مخصوصاً اگر کارتون میگ‌میگ و کایوت را زیاد دیده باشید). اما آیا واقعاً این‌چنین است؟ نمی‌دانم.


میگ میگ!


وقتی می‌گوییم ترس از ارتفاع، منظورمان را چندان دقیق بیان نمی‌کنیم. برای مثال این دست و پای من نیستند که از ارتفاع می‌ترسند. یا چشم‌ها و مغز و قلب‌مان از ترس پخش شدن بر روی زمین نمی‌ترسند. بلکه ترس ریشه در از دست دادن دارد! برای مثال ترسِ از دست دادن عمر گران‌بهای‌مان در لحظه‌ی بعد از پهن شدن بر روی زمین. یا ترس از دست دادن خانواده‌مان یا لذت‌هایی که قرار است در آینده آن‌ها را بچشیم.

می‌توانم بگویم، ترسِ از دست دادن، قسمت عمده‌ای از ترس‌های ما را تشکیل می‌دهد. ترس‌هایی که در نگاه اول لزوماً از دوران کودکی نشئت نگرفته‌اند. برای مثال جالب است بدانید که من تا همین 4 ماه پیش، ترسی از پاک کردن ایمیل نداشتم اما یادم هست در اسفندماه سال گذشته، زمانی که با امور دبیرخانه ناآشنا بودم، هم‌کارم با جدیت بخصوصی به من گفت: "همه‌‌ ایمیل‌های دبیرخانه رو باید نگه‌داری و هیچ‌کدوم رو نباید پاک نکنی" و امروز، من از پاک کردن ایمیل‌هایی که در فولدر اسپم جمع می‌گردد نیز می‌ترسم که مبادا فلان شود که بقیه بگویند فلان‌ها شده. 


ترس از دست دادن


حال سوال مناسبی که می‌توان پرسید این است که: چگونه ترسِ از دست دادن را از دست دهیم؟!


+ لینک انسان‌ها و ترس از دست دادن در متمم

۴ نظر ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

پنج‌شنبه هفته‌ای که گذشت در سومین برنامه‌ی 20 تا 30 شرکت کردم. همون‌طور که قبلا گفته بودم، این برنامه به همت محمد نجفی برگزار میشه. در این برنامه خانم دکتر شهین اعوانی حضور داشتند و از تجربیات خودشون گفتند. ماحصل این برنامه برای من، تایید آموخته‌های قبلی بود. این‌که راه خودت رو پیدا کردی و داری درست میری و ادامه بده این راهو! در حاشیه برنامه فضای مناسبی فراهم میشه برای گفت‌گو با سایر دوستان، تبادل تجربیات و برنامه‌ها.

این منم، البته ببخشید پشتم به شماست! و اون‌طور که معلومه نفر پشتی من دید مناسبی نداره.




۲ نظر ۲۲ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۵۳
ضیاء شیخ الاسلامی

یکی از اهداف گرفتن امریه‌ تو دانشگاه این بود که بتونم تهران‌گردی بکنم که البته به این هدف کم کم دارم نایل می‌شم.

پنج‌شنبه هفته گذشته رفتیم دَرَکِه. اساسی خوش گذشت و به دَرَک فرستادیم هر چی نگرانی بود در مورد کار و زندگی آینده و ... .

بعد از سه ربع عبور از راه‌های کوهستانی، کنار رودخونه زیلو پهن کردیم، تنی آسودیم و بساط بازی ورق را پهن کردیم. سپس آتشی برافروختیم و کبابی زدیم. درخت توتی پیدا کردیم و دل از عزای توت سفید درآوردیم. بادی وزید و به تماشای باران توت سفید نشستیم! شلوار و کفش را خاکی کرده و در انتها به منزل بازگشتیم.

۳ نظر ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۹
ضیاء شیخ الاسلامی

آقا بعد این حرکت  از سایت متمم و کامنت تاریخ‌سازم تو متمم، حالا بزرگ‌ترین دغدغه من تو زندگی اینه که:

چرا من رو کشف نمی‌کنن؟!

مگه نمی‌بینن یک مدیر اجرایی موفق مثه من وجود داره؟!

چرا همش به من زحمت میدن تا خودم رو براشون ثابت کنم؟!

و چراهای دیگه ...

 

+ خدایی اعتماد به نفس از سر و روم می‌باره :D

۱ نظر ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۵
ضیاء شیخ الاسلامی

از درب اصلی دانشگاه میام بیرون و قبل از این‌که نور آفتاب بخواد اذیتم کنه سوار پله‌برقی پل هوایی میشم. این سمت پل، پله‌برقی‌ها در هر دو ریل بالارونده و پایین‌رونده کار می‌کنن. میرم بالا و بعد از طی کردن عرض خیابون آزادی از سمت دیگه‌ی پل هوایی، دوباره سوار پله‌برقی میشم. اما این بار تنها ریل پایین‌رونده فعاله! خوشحال از شانسی که آوردم، تو فکر اینم که فردا موقع برگشت از این پل عبور نکنم. وقتی میرسم پایین، نگاه پر از دلخوری پیرزن قد خمیده‌ای رو می‌بینم که به ریل خاموش پله‌برقی نگاه می‌کنه و میشه این سوال رو از چهره‌ش خوند که تا پل هوایی دیگه چقدر راهه؟


۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۷
ضیاء شیخ الاسلامی

تا همین چند ماه پیش، نیاز به وجود فردی که از نظر کاری قابل اعتماد باشه و بتونه کار رو به طرز مطلوبی انجام بده رو احساس نکرده بودم.

این مسئله خیلی جدیه و شاید عجیب باشه اما اگه چنین فردی رو پیدا نکنی همش این ترس رو داری که نکنه فرد جایگزین کار رو درست انجام نده؟! و همین ترس باعث میشه همه کارا رو خودت انجام بدی! 

۲ نظر ۰۶ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۹
ضیاء شیخ الاسلامی