نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آموزشی سربازی» ثبت شده است

خب! دوره‌ی آموزشی سربازی تقریبا تموم شده است! و فقط روزهای 27 تا 29 این ماه قراره مراسم سردوشی داشته باشیم. تو سردوشی به ما بربری میدن! و این بربری‌ها در دو طرف شانه‌ی لباس‌های دوره‌ی خدمت سرباز نصب میشه. اما از اون‌جایی که من امریه گرفتم، بربری بهم تعلق نمی‌گیره!

اما بربری چیست؟! در زیر نمایی از بربری‌ها رو می‌بینین:


بربری

یعنی خلاقیت سربازا تو حلقم که چنین چیزی رو بربری می‌بینن!

دوران آموزشی به ما میگفتند: آش‌خور! و تا اعتراضی نسب به سایر سربازان دوره‌های گذشته انجام می‌دادیم می گفتند: "برو آش‌خور!". الان هم احتمالاً خواهند گفت: "برو بربری!" یا "برو بربری‌تو بخور!" یا "بربری‌هات که بیات نشدن؟!" یا ... (البته چون به من بربری تعلق نمی‌گیره، مطمئنن چنین جملاتی گفته نخواهد شد!)

+ یه شعری از بربری شنیده بودم قبلنا، که شایسته است در این پست بهش اشاره کنم:

قطری که تو داری تافتون نداره، بربری!                    طعمی که تو داری لواش نداره، بربری

۶ نظر ۲۳ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

بعد از گذشت 3 هفته از دوره‌ی آموزشی و گرفتن 2 مورد تشویقی از فرمانده گروهان، بالاخره دیروز مرخصی گرفتم (تا صبح روز شنبه). امروز صبح به تبریز آمدم و فردا عصر دوباره برخواهم گشت به تهران (ان شاء ا...). این چند هفته اگرچه خوش، اما سخت گذشت. در میان این سه هفته، هفته‌ی اول و از میان روزها اولین روز، سخت‌ترین روز بود. روزی که حتی فرصت سفت کردن بند پوتین‌ها را نداشتیم.

هر صبح ساعت 4 و نیم از خواب بلند می‌شویم (سوت بیداری). ساعت 5 صبحانه را می‌خوریم. سپس به صف شده و به سمت مسجد حرکت می‌کنیم و نماز صبح را می‌خوانیم. از ساعت 8 الی 12 وقت کلاس‌های عقیدتی است. البته در این کلاس‌ها به خوبی می‌خوابم. ساعت 12 وقت ناهار و بعد از ناهار وقت نماز ظهر است. ساعت 14 نوبت دوم کلاس‌ها است. ساعت 16 نیز رژه تمرین می‌کنیم. ساعت 17 دوباره وقت نماز است. بعد از نماز، شام می‌خوریم و سپس استراحت می‌کنیم. ساعت 20 نیز سوتِ واکس است! و پوتین‌ها را واکس می‌زنیم. ساعت 22 نیز سوت خاموشی و خواب است. البته در این بین کارهای نظافتی نیز داریم. همه‌ی کار‌ها از تقسیم غذا گرفته تا شستن دیگ و ظروف و ... و نظافت اماکن بهداشتی را خودمان انجام می‌دهیم.

دوستان جدیدی پیدا کرده‌ام که در میان‌شان از همه کم سن و سال‌ترم. برخی از آن‌ها ازدواج کرده‌اند و برخی نه. همه حداقل مدرک کارشناسی ارشد را گرفته‌اند و برخی دکترا دارند. پزشک نیز داریم و جراح مغز و اعصاب نیز.

اکثر دوستانم برون‌گرایند. زمانی که در جمع خود را بروز می‌دهند، به نحوی نظاره‌شان می‌کنم، گویی که در حال تماشای فیلمی هستم. و چون غرق در گفته‌ها و رفتار آن‌ها می‌شوم، می‌گویند تو چرا ساکتی؟!

قرار بود 12 ام دی‌ماه به سمینار "چرا 20 تا 30 سالگی مهم است؟" بروم، اما مرخصی ندادند و شرکت در سمینار منتفی شد. به عنوان یک قاعده‌ی کلی، تا زمانی که در داخل پادگان به سر می‌بری، نباید برای بیرون از پادگان برنامه بریزی. چون برایت برنامه ریخته‌اند :).

از این سه هفته درس‌ها آموخته‌‌ام. جملاتی در دفتر نوشته‌ام که البته اکنون آن‌را به همراه ندارم، اما در وقتی مناسب آن‌ها را خواهم نوشت. در مورد ادامه‌‌ی تحصیل تک و توک ایده‌های به ذهنم رسیده که نیاز به بررسی بیش‌تر دارد.

۶ نظر ۲۵ دی ۹۳ ، ۱۷:۲۷
ضیاء شیخ الاسلامی