نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «امیر مهرانی» ثبت شده است

چند وقتی هست که به دو مفهوم خیلی مهم در ارتباط با خود و اطرافیانم پی بردم: سِلف کانسپت (Self Concept) و سلف ایمیج (Self Image).

سِلف کانسپت یعنی این‌که من به خودم چه نگاهی دارم، خودم رو چگونه می‌بینم، اگه قرار باشه نقاشی یا طرحی از خودم رسم کنم، خودم رو چگونه تصویر می‌کنم. چه چیزهایی رو پررنگ نشون میدم، چه چیزهایی رو کم رنگ. باید خیلی دقت کرد تا فهمید که آیا نگاهی که به خود داریم، چقدر ساخته شده از باورها، افکار، احساس‌ها و ... ماست و چقدر از دیگران تاثیر گرفته.

سِلف ایمیج یعنی من در مورد برداشتی که دیگران از من دارند، چگونه نگاهی دارم. برای مثال اگر فکر می‌کنیم که دوستمان به ما حس خوبی ندارد، این همون سِلف ایمیجه. شاید کمی پیچیده باشه، اما خیلی مهمه که این دو مفهوم با همدیگه قاطی نشن و ما در روابط روزانه‌ای که داریم بین این دو تفکیک قایل بشیم. نظری که دیگران به ما دارند رو به پای سِلف کانسپت ننویسیم و به خودمون تعمیمش ندیم. این تفکیک قایل شدن خیلی در افزایش عزت نفس موثره. 

این مطلب از امیر مهرانی به زیبایی در این مورد نوشته شده

۱ نظر ۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۵۵
ضیاء شیخ الاسلامی

می‌خوام در مورد بیست تا سی بنویسم. این‌که چی می‌خواد، هدفش چیه و دوست داره چی‌کارا بکنه؟

 

«بیست تا سی» پروژه‌ایه برای همه‌ی بیست تا سی‌ساله‌هایی که مشتاق یادگیری، رشد و توسعه فردی، ارتقاء کیفیت زندگی خود و اطرافیان‌شون هستن و خودشون رو برای آینده‌ای تا حد ممکن شگفت‌انگیز آماده می‌کنن.

ما توی «بیست تا سی» جمع شدیم تا فرصتی فراهم کنیم برای بیست تا سی‌ساله‌های اطراف‌مون، تا ببینن افراد موفق تو دوران بیست تا سی‌سالگی‌شون به چه چیزایی فکر می‌کردن، چه آرزوها و رویاهایی داشتن، چه بحران‌هایی رو پشت سر گذاشتن، از چه موانعی عبور کردن و چه تصمیم‌های مهم گرفتن که موفقیت کنونی‌شون رو رقم زده. دوست داریم جرعه‌ای از زندگی زیسته‌ی افراد موفق رو باهم به تماشا بشینیم و در کنارش تعاملی داشته باشیم با بیست تا سی‌ساله‌ها و با دغدغه‌هاشون بیش‌تر آشنا بشیم. ما تلاش می‌کنیم تا بیست تا سی‌ساله‌ها فرصت‌های بیشتری را در آینده در مقابل خود ببینن.


یه نمونه عکس از رویدادها



«بیست تا سی» تا حالا هفت رویداد برگزار کرده و برای هر رویداد میهمان خاصی رو در نظر گرفته بود. میهمان‌های رویداد‌های قبلی:

فرزین فردیس، مدیرعامل شرکت سامانه‌های ارتباطی پارس (پارس سامان)

رحیم فرضی‌پور، مدیر مؤسسه آموزش عالی آزاد بهار (مرکز تخصصی آموزش مدیریت MBA و DBA)

شهین اعوانی، دکترای فلسفه از دانشگاه بن آلمان و معاون پژوهشی و تحصیلات تکمیلی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران

شاهین طبری، مؤسس و رییس هیأت مدیره شرکت چارگون و امیر مهرانی، مربی تحول فردی و سازمانی

مجتبی مهدیزاده، مدیرعامل شرکت کارگزاری بیمه سپهر حامی آریا

رامین سمیع‌زاده، عضو هیأت مدیره و دبیر انجمن مبلمان و دکوراسیون و مدیرعامل شرکت مهندسی دکوراسیون نیروانا

بهروز ابراهیمی، رییس هیأت مدیره و مدیرعامل کارگزاری آگاه (کارگزار بورس)

حضور داشتن.

نشست بعدی بیست تا سی، پنجشنبه 14 ام آبان برگزار میشه و میهمان این برنامه محمدرضامحسنی بنیانگذار و مدیر توسعه بازار کانون آگهی و تبلیغاتی پیک برتر خواهند بود.

۱ نظر ۰۸ آبان ۹۴ ، ۰۹:۱۰
ضیاء شیخ الاسلامی

چند روزی هست که فایل متنی‌ای باز کرده‌ام در ارتباط با دعوت سمانه عبدلی، نویسنده‌ی وبلاگ سرمشق مهارت، برای بازی وبلاگی کوله‌پشتی.

اما هر چقدر که کلمات را می‌نویسم و پاک می‌کنم، جملات را پس و پیش می‌کنم تا متنی تنها (!) در خور خواندن حاصل شود؛ در این تلاش به طرز عجیبی ناکام مانده‌ام و علت را نمی‌دانم.

به نظرم کوله‌پشتی من در سال 94

-          لازم است کمی سبک‌تر شود تا بتوانم قدم‌های کمی بلندتر‌‌ و سریع‌تری بردارم. به همین دلیل لازم است همه‌ی آن آموخته‌هایی را که فعلاً لازم ندارم را فراموش کنم؛ ذهن آزادتری داشته باشم تا مناسب‌ترین مسیر را برای گام برداشتن انتخاب کنم.

-          شامل برقراری ارتباط  Mindful با محیط پیرامون (از انسان‌ها گرفته تا اشیا و ...) خواهد بود.

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۴۱
ضیاء شیخ الاسلامی

1

دیشب نزدیکای ساعت 1 بود که داشتم اخبار مربوط به سقوط هواپیما رو می‌خوندم. چند جمله‌ای از اخبار، جگر من رو آتیش زد، برای چند لحظه از خود بی‌خود کرد، و از خدا دلگیر. نوشته بود (چیزی که یادمه): "... در میان زخمی‌ها، پسر یک‌و‌نیم ساله‌ای به اسم ... دیده میشه که تمام بدنش باند پیچی شده (در اثر سوختگی) ..." از این خبر میشه این نکته رو به صورت ضمنی دریافت که پدر و مادر جوان این کودک، در سانحه‌ی هوایی فوت شدن (و الا در مورد زخمی شدنشون می نوشت.)

اما می‌خوام از خدا این سوال‌ها رو بپرسم که:

- چرا واقعاً؟ چرا اون؟

- چرا نکُشتیش مثه بقیه؟

- چه آینده‌ای میشه واسه این نوپسرِ سوخته جان، متصور شد؟ (با پدر و مادری نیستن که دلواپسش بشن)

- اون‌که تصویرِ پاکِ خودت بود، چرا باید واسه آینده‌اش این‌جوری عذاب شه؟
می‌تونستی مشیتت رو به شیوه‌های دیگه‌ای هم نشون بدی برامون ...

خدا! دَرکِت نمی‌کنم!

پست مرتبط


2

دیروز از امیر مهرانی، مَردِ خُوش‌فکر این‌ دوره زمونه، اون سوال معروفم رو در ask.fm پرسیدم. از شما هم می‌پرسم:

"اگه فیلم زندگیت رو می ساختن، به نظرت چند نفر دوست‌داشتن تماشاش کنن؟

چند نفر مایل بودن برای بار چندم اون رو ببینن؟ 

یا به نظرت دوست داری کدوم یک از بازیگرهای معروف، نقشت رو بازی کنه؟"

سایت مذکور رو بسیار خوب یافتم. فقط فیلتره! اونجا میشه نحوه ی سوال خوب پرسیدن رو تمرین کرد. اگه تونستید بیاید اون‌جا، از ما هم سوال بپرسید! باشد که جواب مناسبی بدهیم!


3

دوباره پیشنهاد می‌کنم که سینمایی according to greta رو تماشا کنین. دو جمله‌ی ارزش‌مند از این فیلم رو در ادامه میارم.

- در یک سکانس، گرتا خطاب به دوستش، جولی، میگه: "چی‌کار باید بکنم؟" و جولی ‌جواب زیبایی رو میده: "چی‌کار می‌تونی بکنی؟"

- تو همون سکانس  - در ادامه‌ی دیالوگ قبلی - جولی خطاب به گرتا می‌گه: "همیشه هم نباید سعی کنی کنترل امور زندگیتو بدست بگیری، گاهاً لازمه با جریانِ آبی که تو رو می‌بره هم مسیر بشی ..."


4

نوشتن پایان‌نامه تقریبا تموم شده و تنها ریزه کاری‌هاش مونده. تحویل استاد دادم و ایشالا قرار شد تا هفته‌ی آینده مجوز دفاع رو بگیرم.

 

۷ نظر ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۵
ضیاء شیخ الاسلامی