نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تکامل آگاهی» ثبت شده است

1

"... ما از بخش اول فاوست درس هولناکی می‌گیریم. این روایتِ عطش مرد میان‌سال برای جوانی از دست رفته‌اش است و کدام انسان مدرنی است که وقتی به دوران میان‌سالی نزدیک می‌شود، جوانی ناکرده‌اش را به میزان زیاد با خود نداشته باشد. عطش برای این زندگی ناکرده، همان افتادن به دام تراژدی قسمت اول فاوست است. تمام کفش‌های آدیداس، لباس‌های طرح هاوایی و ماشین‌های ورزشی در دنیا هم نمی‌توانند آرزوی جوانیِ از دست رفته‌ی انسان میان‌سال را برآورده سازند. تمدن به بهای عرضه‌ی بسیاری چیز‌های تخصصی، زندگی‌های ناکرده‌ی بسیاری را به ارمغان آورده است. هر انسان متمدنی برای فرهنگ و تمدنی که سرشت خام او را پخته کرده، بهایی می‌پردازد. تلاش برای زندگی کردن بخش‌های ناکرده‌ی زندگی، همان اشتباهی است که فاوست در بخش اول مرتکب شده و پایان آن جز افسردگی و محنت نیست. کج‌فهمی‌های دیگر انسان امروزی هیچ‌کدام به اندازه‌ی این مورد برایش هزینه در برنداشته‌اند. اگر گوته این امر را در اوایل قرن 19 درک کرده، درک آن برای انسان‌های امروزی صد برابر حیاتی‌تر است.

... درسِ قسمت اول فاوست یک حقیقت هوشیار کننده و غیر قابل اجتناب است: هیچ راه‌حلی برای زندگی ناکرده‌ی ما وجود ندارد."

متن فوق قسمتی از کتاب "تکامل آگاهی"، نوشته‌ی رابرت جانسون، است. 

2

خلاصه معرفی فیلم زیبایی آمریکایی (American Beauty):

فیلم زیبایی آمریکایی محصول سال 1999 میلادی است. این فیلم در همان سال موفق به دریافت 5 جایزه‌ی اسکار، از جمله اسکار بهترین فیلم شد.


زیبایی آمریکایی


لستر برنهام (با بازی کوین اسپیسی)، مرد 42 ساله‌ی شاغل در یک مجله‌ی تبلیغاتی است. او که از کارش ناراضی است با همسر خود نیز رابطه‌ی موفقی ندارد و روابط این دو مدت‌هاست که به سردی گراییده است. او دچار افسردگی است به گونه‌ای که خودش را مرده‌ی متحرک می‌داند. همچنین جین، تنها فرزند او، و همسرش هر دو بر این باورند که لستر یک بازنده‌ی بزرگ است.

بعد از مدتی لستر با آنجلا، دوست جین، آشنا می‌شود و احساس می‌کند بعد از مدت‌ها عشقی در دل او بوجود آمده است. یک شب، جین، آنجلا را به خانه دعوت می‌کند. لستر از این موضوع آگاه می‌شود و زمانی‌که جین و آنجلا در اتاق مشغول صحبت با یکدیگر هستند، فال‌گوش می‌ایستد و می‌شنود که آنجلا از او خوشش آمده و او را فردی جذاب دیده است و گمان می‌کند اگر کمی بدن‌سازی کار کند جذابیت او بیش‌تر خواهد شد. همین چند جمله‌ی آنجلا باعث تحول یک‌باره‌ی لستر می‌شود؛ او اینک به دنبال زندگی ناکرده‌ی خویش و جوانی از دست رفته‌اش است. خیلی زود خود را از کار اخراج می‌کند، و شغلی با کم‌ترین مسئولیت (سرخ کردن گوشت همبرگر!) پیدا می‌کند. تمرین‌های بدن‌سازی را پیش می‌گیرد و در روابط‌ خود با همسرش به گونه‌ای برخورد می‌کند که امیالش همانند گذشته سرکوب نشوند. به دنبال ایجاد خوشی‌های از دست رفته، او از پسر همسا‌یه، ریکی، مواد مخدر تهیه می‌کند. ریکی از 15 سالگی به مواد مخدر روی آورده و همین مسئله باعث شده تا پدرِ بدبین او، که سرهنگ بازنشستهی نیروی دریایی است، نسبت به او بدبین‌تر شده و هر ماه از او تست اعتیاد بگیرد. با گذشت زمان، سرهنگ به روابط لستر و ریکی مشکوک می‌شود و گمان می‌کند که رابطه‌ی آن دو از نوع هم‌جنس‌بازی است. همین گمانِ باطل باعث می‌شود لستر توسط سرهنگ به قتل برسد ...

3

همانطور که در کتاب تکامل آگاهی مطرح شده است، موقعیتی که فاوست و لستر در میان‌سالی داشته اند، اصطلاحاً بحران میان‌سالی نام دارد. به نظر می‌رسد برای دور ماندن از این بحران لازم است آن‌گونه که می‌خواهیم زندگی کنیم، نه آن گونه که از ما می‌خواهند. و این نیازمند شناخت دقیق خود و تعیین مرزهای وجودی است.


۲ نظر ۲۸ مهر ۹۳ ، ۲۱:۲۷
ضیاء شیخ الاسلامی

1

خیلی وقته که تو مطالب، از احساس خودم ننوشتم. گاهاً فکر می‌کنم خیال خامیه که بتونم همه‌ی احساسم رو ثبت کنم. تنها چیزی که مطمئنم اینه که زمان داره می‌گذره، خیلی سریع.

این هفته عکس سیاه‌سفید سه‌درچهاری انداختم تا کارای مربوط به درخواست اعزام رو ترتیب بدم. کم‌کم دارم واسه دوره‌ی سربازی آماده میشم :).

وقتی به این فکر می‌کنم که به احتمال زیاد 2 سال دیگه هم قراره تهران زندگی کنم، تردیدی من رو در بر می‌گیره. با وجود همه‌ی قُلدرم قُلدرم بازی‌هایی که پیش مامان‌وبابا انجام میدم تا خودم رو نسبت به تصمیمی که گرفتم مطمئن و آگاه نشون بدم، اما ته دلم یِخوده ترس وجود داره که در انتهای سال 95 چیزی کف دستمو نگرفته باشه ... . شاید به خاطر اینه‌که انتظاراتم از خودم رفته بالا و گویی‌که باید شق‌القمری چیزی انجام بدم ...!

فکرای زیادی واسه این دو سال کردم. برنامه‌های زیادی دارم که شاید تو 2 سال نشه تماماً بهش پرداخت. قراره این دو سال رو زندگی کنم. پس کمال‌طلبی خاموش!

این روز‌ها سعی می‌کنم فقط یاد بگیرم (متمم بخونم، کتاب بخونم، تجربه کنم، ثبت کنم) و مهم‌تر از اون، آت‌آشغالایی که ذهنمو پر کردن رو بریزم بیرون. و چیزی‌که نباید یادم بره، عمل کردنه.


2

مرداد ماه امسال بود که کتاب نسبتاً کوچک و روانِ "تکامل آگاهی" (نوشته‌ی رابرت جانسون) رو خوندم. البته 70 درصدش رو توی دو، سه ساعت. اما چون لازم بود واسه نوشتن پایان‌نامه و دفاعیه خودم رو آماده کنم، گذاشتمش کنار. کتاب در مورد مباحث سفر زندگی هستش و بسیار خواندنی ترجمه شده. دیروز دوباره کتاب رو باز کردم. مقدمه رو خوندم. چقدر زیبا نوشته شده :

... بعدها من درباره‌ی ریشه‌ی لغت شادی (happiness) پژوهش کردم و دریافتم که این کلمه از فعل اتفاق افتادن (to happen) گرفته شده است. به عبارت دیگر شادی در مشاهده‌ی هر آنچه که روی می‌دهد، یافت می‌شود. اگر نتوانی از آنچه برای نهار امروز تدارک دیده‌ شده شاد شوی، احتمالاً شادی را در جای دیگر نیز نمی‌یابی. شادی را در هر آنچه که پیش‌آید، بجوی!

* بدون هر گونه خلط مباحث، لطفاً ادامه‌‌ی پست رو بخونین.

در جلسه‌ی اول دوره سفر زندگی، دکتر شیری به بحث شادی و شادمانی و تفاوت اون با سُرور و بهجت درون اشاره کردن و در مورد خواستگاه‌های ارضای هر کدوم توضیح دادن. این‌که شادی و شادمانی کوتاه‌مدت هستند و اگه بخوایم اون‌ها رو طولانی‌مدت کنیم، بدبختی‌مون شروع میشه! پس یعنی شادی نکنیم؟ به جای این‌که شادی رو دایمی کنیم، گزینه‌ی بهتری داریم و اون بهجت و سُرور درونه.

چیزایی که باعث شادی و شادمانی میشن از قبیل: موفقیت، امکانات، برتری در روابط، اندورفین – آدرنالین ...

و چیزایی که منشأ سرور و بهجت هستن: ایمان، تعلق، انجام وظیفه، یگانگی با هستی، در یک معنای کلی قرار داشتن، موثر بودن و فایده رسوندن ...

ایمان: به ما امنیت میده

تعلق: احساس این‌که یکی هست که وجودم براش مهمه و منتظرمه

یگانگی با هستی: درخت و گیاه و گربه و موش و ... به اندازه‌ی من حق زیستن تو این دنیا رو دارن

در یک معنای کلی قرار داشتن: یعنی این‌که معنای واحدی زندگی‌مون رو دربرگرفته و به زندگی وحدت داده

پس با این حساب میشه بهجت و سُرور درونی داشت، اما در چهره شاد نبود ...


3

علیرضا روشن در یک فایل صوتی، تعدادی از شعرهای زیبا و الهام بخش خود را خوانده است:

کاش میشد مُرد، مثل راه رفتن، خوابیدن، خرید کردن ...

کاش میشد خواست، و مُرد ... 

دریافت
عنوان: شعرخوانی علیرضا روشن
حجم: 5.38 مگابایت

۴ نظر ۲۲ مهر ۹۳ ، ۱۷:۰۲
ضیاء شیخ الاسلامی