نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

من و ...

يكشنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۳، ۰۸:۴۶ ب.ظ

امروز وقتی داشتم از درب اصلی دانشگاه خارج می‌شدم، کمی مکث کردم تا بین مترو و تاکسی، یکی رو انتخاب کنم. ذهنم هم درگیر کارای فارغ‌التحصیلی بود و این‌که کاغذ بازی‌ها تمومی ندارن.

تو همون حین پسر 16 – 17 ساله‌ای از من پرسید: "شما مال این دانشگاه هستین؟!"

جواب دادم: بله. چطور؟

- اجازه میدن داخل برم و نگاه کنم؟

صاحب قیافه‌ای دوست داشتنی بود. چند دقیقه‌ای جلوی درب اصلی دانشگاه با هم صحبت کردیم. دانش آموز مدرسه‌ی علامه طباطبایی واحد کارگر شمالی بود. گفت که قراره ساله آینده کنکور بده! گفت خیلی انگیزه ندارم واسه‌ی کنکور خوندن و دیدگاهم نسبت به دانشگاه خیلی مثبت نیست. ازم پرسید که الان باید به چه چیزی فکر کنم؟ بهش گفتم مهم اینه که خودت چی می‌خوای. در مورد جو دانشگاه پرسید. بهش گفتم دانشگاه جو خوبی داره، اما ما رو از واقعیت‌های جامعه دور نگه‌ می‌داره. ازش خوشم اومده بود. دوباره صحبت از ورود به دانشگاه شد. معمولاً حراست دانشگاه خیلی گیر میده و برای ورود افراد مختلف کارت شناسایی می‌خواد. اما اون کارت شناسایی نداشت. واسه همین ترجیح دادم کارت شناسایی خودم رو تحویل بدم تا هر دو داخل بشیم و مدتی رو با اون بگذرونم.

یه دور 20 دقیقه‌ای داخل دانشگاه زدیم و ساختمون‌های مختلف رو از بیرون با ‌همدیگه دیدیم. من در مورد جاهای مختلف دانشگاه با او حرف زدم. او هم از خودش و دوستانش صحبت کرد؛ از جو ناسالمی که بین‌شون هست برای ورود به دانشگاه. پیشنهاد آب طالبی رو تو گرمای تابستون بهش دادم. نشستیم و آب طالبی را نوشیدیم و همزمان سوال‌های مختلفی می‌پرسید، اینکه من اون موقع به چی فکر می‌کردم و الان به چی فکر می‌کنم. گفت وضع مالی خانواده‌مون خیلی خوب نیست، این می‌تونه یه انگیزه باشه؟ گفتم آره. از بابا و مامان خودم گفتم که مدام از من حمایت مالی می‌کنن که حواسم به درس خوندن باشه.

از دانشگاه خارج شدیم و با هم به سمت مترو حبیب‌اللهی حرکت کردیم. در مترو از هم جدا شدیم. من به سمت آزادی رفتم اون به سمت انقلاب. وقتی از هم جدا شدیم، تازه یادم اومد که اسمش رو نپرسیدم.


۹۳/۰۶/۱۶
ضیاء شیخ الاسلامی

نظرات  (۳)

ع.. ﺩﺭ ﺑﺪ ﺩﻭﺭاﻧﻲ ﺳﻴﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ.. ﺩﺧﺘﺮ ﺩاﻳﻲ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﻫﻢ ﺳﻦ اﻭﺳﺖ, ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻓﻀﺎﻱ ﺑﺪﻱ ﺑﺮ اﺳﺎﺱ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻣﺤﺼﻼﻥ ﺣﺎﻛﻢ اﺳﺖ.
ﻭﻟﻲ ﺁﻓﺮﻳﻦ ﺑﻬﺶ ﻛﻪ ﺩاﺭﻩ ﻗﺒﻞ اﺯ ﺗﺼﻤﻴﻤﮕﻴﺮﻱ اﺵ ﺗﺤﻘﻴﻖ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ و ﻛﻮﺭ ﻛﻮﺭاﻧﻪ ﻣﺴﻴﺮﻱ ﺭﻭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻪ.. ﺷﻤﺎﻡ اﻱ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﻧﻘﺶ ﻣﻬﻤﻲ ﺭﻭ ﺑﺮاﻳﺶ اﻳﻔﺎ ﻛﺮﺩﻱ, ﭼﺮا ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ 4 ﺳﺎﻝ ﺩﻳﮕﻪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻲ ﻛﻨﻪ, ﻣﻲ ﺑﺴﺘﻪ ﻋﻠﺖ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﻥ ﻣﺴﻴﺮﺵ ﻛﻪ ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﺩﺭ ﺁﻥ اﺳﺖ, ﺑه ﺧﺎﻃﺮ ﺁﻥ ﮔﻓﺖ و ﮔﻮﻳﻲ ﺑﻮﺩﻩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩاﺷﺘﻴﺪ.
اﻣﺎ ﺁﺧﺮﺵ ﭼﻪ ﺗﺮاﺟﺪﻳﻚ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺏ ﻫﺎ ﺗﻤاﻡ ﺷﺪ..
اﻣﻴﺪ ﺩاﺭﻡ ﻫﺮ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ ﻣﻮﻓﻖ و ﺧﻮﺵ ﺣﺎﻝ و ﺭاﺿﻲ ﺑﺎﺷﻪ!
پاسخ:
:) من هم امیدوارم بهش. 
سلااااام
دلم کلی این اتفاق های قشنگ رو دوست داره 
حتی برای لحظه ای حس خوب ایجاد کردن برای دیگری
مطمئنا اون نوجوون حس خیلی خوبی داشته از اینکه شما فرصت  وارد شدن به دانشگاه رو برای او فراهم کردین تا قبل از ورود به دنیایی که خیلی رویایی به نظر میرسه ، یک بار اون فضا رو غیر رسمی تجربه کنه 
پاسخ:
ســـــلام

خدا کنه از این قبیل اتفاق های قشنگ منو جو گیر نکنه!
کار خوبی کردین. زیادن ادمایی که با یه برخورد ساده تا جایی که میتونن لهت میکنن تا واسه چند لحظه حس برتری داشته باشن این روزا منم دارم اینجوری میشم
من هیچ وقت اسم کسی رو نمیپرسم   خیلیم مهم نیس شاید بعد یه سال اشنایی اسم یه نفرو اتفاقی بفهمم.
کلا چیزی از کسی نمیپرسم موقع اشنایی ترجیحا میدم اون چیزایی که خودش دوس داره بهم نشون بده رو ببینمو بدونم. 

پاسخ:
ممنون! 
من هم پنج دقیقه ی اول رو خیلی مشتاق نشون نمیدم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی