نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

نکته ی فراموش شده + دکتر شیری و من!

دوشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۳، ۰۳:۵۲ ب.ظ

نکته‌ای که قبلا می‌دونستم اما فراموش کرده بودم (اینجا):

داشتم فکر می‌کردم به اینکه: "گاهی وقتا همه‌چی دارم اما چون حس خوبی ندارم، انگار هیچی ندارم. و گاهی وقتا با اندک چیزی حس می‌کنم همه دنیا مال منه، چون حس خوبی دارم"

امروز وقتی که حسابی از دست کارهای فارغ‌التحصیلی کلافه شده بودم و منتظر آسانسور دانشکده‌مون بودم تا منو ببره بالا، دیدم یه صدای آشنایی صدام زد: ضیاء!

زود برگشتم و دیدم که این دکتر شیری هستن که دارن صدام می‌کنن! سلام علیک کردیم و گفتم که دکتر جان شما کجا، اینجا کجا؟! (البته دکتر خیلی قبلتر ها از من به شریف رفت و آمد داشتند) از دیدنش بسیار خوشحال شدم و حسابی سورپرایز شدیم! و در حد چند دقیقه گپ زدیم.

نیم ساعت بعد پیامکی از طرف دوستم رسید با این محتوا که برای امشب برنامه‌ی سینما ریخته بودن. تصمیم گرفتم که برگردم خوابگاه تا کمی استراحت کنم. داشتم از محیط دانشکده دور می‌شدم که یک ماشین مرسدس بنز کنارم توقف کرد و راننده‌ی جان گفتن: "ضیاء بیا بالا! تا یه جایی برسونمت" بله درست حدس زدین. ماشین دکتر شیری بود. 

و این چنین یه خاطره‌ی قشنگ برای 17 ام شهریور ثبت شد!

۹۳/۰۶/۱۷
ضیاء شیخ الاسلامی

نظرات  (۳)

۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۳۷ یک عدد خانم مهندس
نمیدونم چرا یاد این شعر افتادم:

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود
گاهی نمیشود، که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجایت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود.

زیاد ربطی نداره ولی.....

به به چه سعادتی نصیبتون شده!!!!
پاسخ:
شعر پر محتوایی هست. "گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود"

جاتون خالی! :)
آقا فقط میتونم بگم ، خوش به سعادتون :)
بعضی آدم ها حتی نفس کشیدنشون حس خوب به آدم میده 
منظورم از این حرف ، بت شدن و بت ساختن از آدم های اطراف نیست .
دکتر شیری از نازنین مردمان سرزمین من هستن .امیدوارم سعادت دیدار حضوری و استفاده از کلاسهاشونو داشته باشم

پاسخ:
ممنون سمانه خانوم! ممنونم!
۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۴۶ محمود بنائی
یک بار وقتی دانشجو بودم،مشابه همین اتفاق برام افتاد، خیلی برام جالب بود. همچین اساتیدی اینقدر خاکی و با صفا هستن که دوست داری هر روز سرکلاسشون بشینی.
پاسخ:
همچین میگی "وقتی دانشجو بودم" انگار سی سال گذشته! هنوزم دانشجویی ها!
دکتر می خواست بهم درس بده. یاد می گیرم از ایشون. بسیار.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی