نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

هم‌دردی

شنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۴۸ ب.ظ

فرض کنین یکی که می‌شناسینش، اومده پیش‌تون و سفره‌ی دلش رو برای شما باز کرده.

از بی‌مهری‌های پدر و مادرش می‌گه، از این‌که چقدر توسط اطرافیان مورد هجوم واقع شده. اون کاملا احساساتی شده و حتی کارش به گریه کشیده.

شما خوب گوش می‌دین، به احساسات اون واکنش میدین، اگه امکانش باشه بغلش می‌کنین و برای این‌که باهاش ابراز هم‌دردی کنین از تکنیک خاص خودتون استفاده می‌کنید. تکنیک شما چیه؟

فرض کنین تکنیک‌تون رو بخواین به یه نفر آموزش بدین. یکی که به خوبی بلد نیست هم‌دردی کنه. فرض کنین اون یه نفر من باشم، چی بهش یاد میدین؟


۹۳/۰۶/۰۱
ضیاء شیخ الاسلامی

هم‌دردی

نظرات  (۵)

۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۳۴ یک عدد خانم مهندس
والا من خودم در این زمینه ضعیفم....اصلا وقتی با کسی که مشکل یا دردی داره روبرو میشم دهنم قفل میشه ونمیتونم چیزی بگم....فقط میتونم بشنوم....یکی از حسرت های زندگیم همین بود که بار آخری که بالای سر دخترخالم که مریض بود حاضر شدم اصلا نتونستم باهاش حرف بزنم ودیگه هم نمیتونم:-(
به نظرم بهتره اول اون طرف رو در نظر بگیری و اخلاقش دستت باشه بعضی ها تو این لحظات میخوان یکی فقط اونا رو تایید کنه و هم پاشون به این دنیا لعنت بفرسته اما بعضی ها هم با امیدواری دادن و نوید آینده ای متفاوت آروم میشن...در اون مورد خاص که از پدر ومادرش آسیب دیده کار خیلی سخت تر میشه.....
در کل فکر میکنم یه برونگرا در این زمینه بهتر میتونه کمکت کنه آخه اونا تو این موقعیت ها همیشه حرفی برای گفتن دارند حالا بعضی وقت ها تو دلداری دادن موفق میشن و بعضی مواقع هم کار رو خراب تر میکنن.
پاسخ:
خوندم نظرت رو. من هم تو موقعیت های مشابه قرار گرفتم.

هم دردی منظورم هست که به امیدهای واهی و الکی منجر نشه. فقط التیام زخم یا درد باشه.
۰۲ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۰۵ یک عدد خانم مهندس
منظور منم از امید دادن نوع الکی و واهیش نبود.
اون آدم هم  حتما تو زندگیش یه دستاوردایی داشته.یه کارهای مثبتی یه موقعیت های خوبی....
گوشزد کردن همینا توسط یه نفر دیگه هست که تو این موقعیت ها میتونه آرومت کنه...که ببینی حتی با وجود این مشکلات تونستی چه چیزهای با ارزشی رو بدست بیاری....واین یعنی تو که این سختی ها رو پشت سرگذاشتی ادامه ی راه مطمئنا برات هموارتر شده.....تا یه آدمی که زندگیش همیشه رو روال بوده.
البته من دقیقا مشکل نمونه ی شما رو نمیدونم پس لازمه برای ادامه ی مشاوره به مطب مراجعه کنید!!! :-D
پاسخ:
باشه. احتمالا تا سه ماه آینده هم وقت ندارین!
(یک مثال از موضوع مدنظرم در این کامنت)
بنظرم بسیاری از آدمها ، در چنین شرایطی ، فقط نیاز به شنیده شدن دارن .یعنی یکی که بنشینه کنارشون  و فقط به صحبت هاشون گوش کنه .اظهار نظر کردن و راه حل دادن ، برای اون ها بی فایده س. تا جایی هم که میدونم ، کلا مشاورین حق مشاوره ای که میگیرن ، یجورایی حقشون نیست!!!
چون میشینن و به مراجعه کننده میگن ، خب ......اونوقت  مراجعه کننده شروع میکنه  به صحبت کردن .بعد مشاور میپرسه خب نظر خودت چیه؟ چطور میشه این مشکل  رو حل کرد ؟ که دوباره اون بنده خدا مراجعه کننده خودش راه حل ها رو میگه!!!  :)
خود من هم ، سعی میکنم شنونده خوبی باشم . بعدش هم قصه میگم !نه قصه  های کتابا ! قصه های واقعی. مثلا موارد مشابهی که دیدم و شنیدم و تصمیم هایی که آدمای  اون قصه گرفتن و اجرا کردن .خیلی وقت ها هم آخر قصه ها رو خودم عوض میکنم ، بنابه مقتضیات:)
دلیل اینکه قصه میگم ، اینه که وقتی شروع کنم  به راه کار دادن ، خواسته یا ناخواسته ، طرف مقابلم صحبتهامو پس میزنه .اما باشنیدن قصه ، طرف خودش رو میذاره جای قهرمان اون قصه و بعد موقعیت ها رومیسنجه و مقایسه ها رو انجام میده .اونوقت سعی میکنه با اطلاعاتی که داره ، تصمیم بهتری بگیره 
پاسخ:
نیاز به شنیده شدن هم مناسبه. اما به نظرم حداقل یک هم دردی رو بیان میکنه.

فرض کنین دختری هست که در خانواده ای بزرگ شده با پدر و مادر خشک مذهبی. این دختر الان بزرگ شده و برای خودش خانومی شده مثه شما. و شما رو فرد بسیار قابل اطمینانی یافته. میاد پیش شما و از بچگیش تعریف میکنه: "وقتی بچه بودم، تنبلی می کردم و نماز نمی خوندم. بابا هم به من می گفت تو نجسی"

چه داستانی برای این دختر دل شکسته تعریف می کنین؟
 بنظرم پدر این خانوم محترم بیشتر به همدرد احتیاج دارن !
انتظار دارین من با شنیدن این یک خط برای شما داستانی تعریف کنم که بشه  ازش نتیجه گیری کرد؟!
 من یه دوست دارم که تبریز درس میخونه ، توی خوابگاه هم اتاقی هایی داشت که هر کدوم یه شیوه و مرام و مسلکی داشتن .دوستم میگفت:سمانه من نمیتونم بعضی از افکارشونو  تحمل کنم .خیلی کوته بینانه رفتار میکنند. اونا اعتقاد دارن جنس مذکر و پسر جماعت رو نباید از نزدیک ملاقات کرد و باهاش ارتباط داشت و هم صحبت شد.یجورایی میگفت اونا این رو باور کردن که  ارتباط با پسر یعنی از راه خدا به در شدن !
باور کردن که اینجوریه ،  و این باور از بزرگتر ها و حرف ها و رفتار اطرافیان در ذهنشون شکل گرفته .گفت بنظرت چیکار باید کرد ؟
گفتم :دوست من ، ما که همدیگر رو میشناسیم ، توی اجتماعی زندگی میکنیم که مرد و زن با هم زندگی میکنن و باید این ارتباط ها برقرار باشه .پس سعی کن با نشون دادن روابط خوب ، در چارچوب مشخص و شیوه و رفتار مناسب ، به دوستات  نشون بدی که همه چیز مطلق نیست و هم صحبتی و ارتباط داشتن با یه پسر یا مرد ، مساوی با بی آبرویی نیست .سعی کن باوری که در ذهن دوستت شکل گرفته رو به چالش بکشی و به او اجازه بدی که تفکر کنه .
حالا شما به دوستی که میگه "وقتی بچه بودم، تنبلی می کردم و نماز نمی خوندم. بابا هم به من می گفت تو نجسی"
بپرسید که آیا خودش هم اینو باور داره که چون نماز نمیخونده آدم نجسیه؟ دلیل این نجس بودن  رو چی میدونه ؟ یا از پدر مادرش بپرسه .یا خودش بشینه و تفکر کنه که چرا  پدر و مادرش چنین عقیده ای دارن .قطعا این عقیده پدر و مادر هم از یک باور منشا گرفته ، باوری که از بزرگترها و اطرافیان به او ارث رسیده .ببینه اگه پدر مادرش اهل مطالعه هستن ، کتاب هایی رو در جلوی دیدشون قرار بده  که  کمی از این سوگیری هارو به چالش بکشه .
یا اینکه بپرسه ما چرا نماز میخونیم ؟
دلیل نماز خوندنمون چیه؟
فقط به این دلیل نماز میخونیم که حکم شده و گفتن واجبه؟
آیا هر چیزی که به ما حکم بشه درسته  و ما باید بهش عمل کنیم؟
اگه هر چیزی که واجبه و باید بهش عمل بشه ، فلسفه ای هم که داره ، ازش چیزی میدونن؟
اقای ضیا ، متاسفانه از این نوع عقیده ها ،( نه به این شدت البته ) کم وجود نداره ، چیزی که به قول محمدرضا اصل ها رو رها کردیم و هسته رو تف کردیم و چسبیدیم به پوسته .
یک جمله ی کوتاهی که نوشتید ، خیلی کلی بود ، نمیشه خیلی راحت نسخه پیچید وحرف زد .قطعا شما بیشتر از این یک جمله از زبان اون خانومی که به شما اعتماد کرده ، میدونید .که براساس اطلاعاتی که دارین  میتونین بهتر براشون قصه بگین 

 
پاسخ:
ممنون از این کامنت بلند!

ببینید؛ من نمی خوام یک فرایند حل مسئله رو پیش ببرم. فقط و فقط می خوام هم دردی داشته باشم. همین.

به همین دلیل فکر نمی کنم سوال پرسیدن در زمانی که داره گریه می کنه مناسب باشه.

چه بسا اون به مشاوری دسترسی داره که آروم آروم داره فرایند بهبودش رو با کمک اون طی می کنه. اما گاها دسترسی به اون مشاورش کم میشه و در اونجاس که دنبال یک همدرد میگرده.

البته این موردی که گفتم بازسازی شده بود. یعنی اینکه چنین خانومی نبودن که به من اعتماد کنن و این مسئله رو با من در میون بذارن.
۰۷ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۳ محمود بنائی
عجب پست چالشی! ( چالشی درسته :) ؟ ) و بحث برانگیزی بود!
فکر نمیکنم انقدر ها سخت باشه، مرور خاطرات بد خودش عذابه! بشنوید و بعد یک چیز خنده دار ربط بدید به اون موضوع،مثلا من کوچیک که بودم زمستون ها از حول سرما، نماز صبح را بدون وضو میخوندم، یکبار مچمو گرفتن :)) خنده که بیاد صورت مساله پاک میشه، میبینم انقدر هم گریه دار نیست حرفهامون!میشه حرفهای دیگه غیر از مشکلات هم زد.
خانم ها معمولا از اینکه از درد هایی که کشیدن بگن، خسته نمیشن! نمونه اش مادر! اما باید هم صحبت خوبی بود براشون تا آروم بگیرن.
پاسخ:
درسته آقا درسته!
احساس می کنم برای مرحله ی بعد از هم دردی هست. اینکه بعد از اعلام درد مشترک، کمی هم از خاطرات خنده دارمون در ارتباط با اون موضوع بگیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی