نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد ~ زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

نیاز ناشناخته

در این وبلاگ قراره در مورد حس و نیاز ناشناخته‌ای که در درونم هست صحبت کنم.
همچنین راه و روش ارضای این نیاز رو مورد بررسی قرار میدم.
علاوه بر این‌ها، فعالیت‌های مهم روزمره‌ی خودم را می‌نویسم تا باشد عهدی با خود بسته باشم.

کامنت‌های نامربوط به حال و هوای وبلاگ، مدت زمان کوتاهی تایید می‌مانند!

آخرین نظرات

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

این چند وقتی که گذشت، کتاب‌های مختلفی خواندم:

  • تئوری انتخاب (ویلیام گلسر)
  • خوش‌بینی آموخته ‌شده (مارتین سلیگمن)
  • 5 نقطه‌ی قوت برتر خود را بشناسید (تام راث)
  • ما در کدام جهان زندگی می‌کنیم؟ (عبدالکریم سروش)
  • صد قانون نانوشته‌ی مدیریت (که انصافا ترجمه‌ی نامناسبی داره و نمی‌شه پیوسته خوند)
  • ذهن کامل نو (دنیل پینک - که تموم نشده)
  • دانش و ارزش (عبدالکریم سروش – که تموم نشده)
  • از شریعتی (عبدالکریم سروش – که تموم نشده)
  • سیر حکمت در اروپا (محمدعلی فروغی – کو تا تموم شه!)

چند وقتی است که به خَطِ کتاب‌های عبدالکریم سروش زده‌ام. اندیشه‌های او مخالفان بسیار زیادی در ایران دارد. اما افکارش قابل تامل هستند و نمی‌توان به آسانی آن‌ها را پَس زد. در جست‌وجوی کتاب‌هایش به کهنه‌کتاب‌فروشی‌ها سر زدم و تعدادی از کتاب‌هایش را تهیه کردم. مهارت کتاب‌خوانی‌ام اندکی بهبود یافته و برای درک مفاهیم یک کتاب، نیازی به خواندن تمام آن ندارم. برای مثال از کتاب خوش‌بینی آموخته ‌شده، قسمت‌هایی را خواندم که برایم لازم هستند، بدون این‌که مفاهیم اصلی از دست روند. در مواجهه با کتاب‌های ترجمه، مقدمه‌ی نوشته شده توسط مترجم را نمی‌خوانم تا مبادا تصویر ذهنی متفاوتی قبل از خواندن کتاب ایجاد شود (البته کتاب‌های ترجمه شده از صافی ذهن مترجم عبور یافته‌اند و مطمئنن مفاهیم اصلی نویسنده کمی تحریف یافته‌اند که این اجتناب‌ناپذیر است).

محاسبه که کردم، دیدم هر ماه به طور متوسط 25 هزار تومان خرج کتاب کرده‌ام، از مرداد تا آذرماه!. بله تا آذر، یعنی کتاب‌‌های آذرماه از پیش تهیه شده‌اند.

بعدها در مورد کتاب‌های فوق بیشتر صحبت خواهم کرد.

۱ نظر ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۱:۰۳
ضیاء شیخ الاسلامی

به ساعت رایانه‌ی خود نگاهی می‌اندازید. اندکی از 12 شب گذشته است. برنامه‌ی کاری فشرده‌ی شما برای فردا، باعث می‌شود که در مدت کوتاهی دندان‌هایتان را شسته‌ و سپس به سمت رخت‌خواب خود بروید. دراز می‌کشید. سعی می‌کنید در مدت کوتاهی به خواب بروید تا فردا ساعت 7:30 از خواب بلند شده و برنامه‌ی کاری خود را پی بگیرید. اما ذهن‌تان اجازه‌ی این کار را به شما نمی‌دهد؛ او خسته نیست و مایل است کمی بیشتر بیدار بماند و مدام بالا و پایین می‌پرد. ابتدا دیالوگِ یکی از فیلم‌هایی که دیده‌اید به ذهن‌تان خطور می‌کند. سپس ذهن‌تان به کلماتی که در آن دیالوگ رد و بدل شده است معطوف می‌شود. به دو واژه‌ی man و woman توجه بیشتری نشان می‌دهد و می‌خواهد منشأ این دو کلمه را پیدا کرده یا حدس بزند. ذهن شما اصلاً به این‌که وقتِ خواب‌تان است و فردا کلی کار دارید، توجهی ندارد و مدام با خود کلنجار می‌رود. به او قول می‌دهید به شرطی که اجازه دهد بخوابید، فردا در وقتی مناسب به ریشه‌یابی این دو کلمه خواهید پرداخت. کمی تُرش می‌کند و به شما می‌گوید "الان که وقت خواب نیست، مثه بچه مدرسه‌ای‌ها می‌مونی". برای این‌که با خاطری خوش در ذهن‌تان به خواب روید و خواب‌های پریشان شما را غافل‌گیر نکنند، به اختیار خود آهنگی که ذهن‌تان دوست دارد را برایش می‌نوازید، آهنگ Le Moulin. ذهن‌تان به وجد می‌آید و پوشه‌ی مربوط به مجموعه‌ی تصاویرِ ذهنیه تَگ (tag) شده به این آهنگ را بارگذاری می‌کند. همه تصاویر به یک اتفاق شیرین مربوط می‌شوند. تصاویر یک به یک مرور شده و هیجان بالای ناشی از مرور تصاویر باعثه پهلو به پهلو شدن‌تان می‌شود. با هر تصویری که مرور می‌شود، افکار مختلفی به ذهن‌تان می‌رسد، دیگر صدای آهنگ را نمی‌شنوید و اکنون غرق در احساسات به بند کشیده شده در مسلخِ زمانِ گذشته‌ شده ‌هستید ... . مدتی به همین منوال می‌گذرد. به ساعت گوشی خود نگاهی می‌اندازید؛ در حالی‌که چشمان‌تان به تاریکی عادت کرده، روشنایی صفحه‌ی گوشی باعث اذیت‌ شدن‌شان می‌شود. این‌بار اندکی از 2 گذشته است. با این تفاوت که هر دوی‌ شما برای خوابی آرام آماده‌اید ... .

اکنون صبح شده است. چشمان‌تان را باز می‌کنید. ساعت 9 است. 


۳ نظر ۲۶ آبان ۹۳ ، ۱۸:۵۰
ضیاء شیخ الاسلامی

یک پست با سه قسمت کاملاً مرتبط با هم:


۱

چندی پیش در فیس‌بوک، فردی از علیرضا روشن درخواست دیداری حضوری کرد تا به سوالات او پاسخ دهد.

علیرضا روشن پاسخ قابل تاملی داد: "سائل به دنبال پاسخ می‌رود، نه پاسخ‌دهنده"!

 

۲

امیدوارم اولین سخنرانی معرفی شده در قسمت TED را دیده باشید.

در این سخنرانی Simon Sinek در مورد الهام‌بخش بودن از طریق "سوال پرسیدن از خود" صحبت می‌کند. او با معرفی دایره‌ی طلایی، سه سطح از نحوه‌ی سوال پرسیدن را مشخص می‌کند:

-          سطح اول: سوالاتی که با چه‌چیز/چه‌کاری (What) شروع می‌شوند؛ من چه‌چیزی/چه‌کاری انجام می‌دهم؟

-          سطح دوم: سوالاتی که با چه‌گونه (How) شروع می‌شوند؛ من چه‌گونه کارم را انجام می‌دهم؟

-          سطح سوم: سوالاتی که با چرا (Why) شروع می‌شوند؛ من چرا این کار را انجام می‌دهم؟

در سطح سوم سوالات، Simon تاکید می‌کند که منظور از این‌که "چرا فلان کار را انجام می‌دهم؟" بیانِ سود و مزایایِ مادی حاصل از انجام آن کار نیست! به نظر میرسد پاسخ این سوال را باید در خودمان جست‌وجو کنیم: "چون این کار با روحیات من مناسب است و به آن علاقه دارم (اگرچه سود و مزایای مادی اندکی برایم دارد). همچنین کار دیگری را نمی‌شناسم که تا این اندازه برایم مناسب باشد."



همان‌طور که شکل فوق گویاست، سوالات سطح سوم در لایه‌ی درونی‌تری نسبت به دو سطح دیگر قرار گرفته‌اند. به نظر Simon، سطح سوم سوالات الهام‌بخشترند و پاسخ دادن به این‌گونه سوالات نقش موثرتری در موفقیت ما دارند. با کمی دقت می‌توان گفت الهام‌بخش‌تر بودن سوالات سطح 3 چندان دور از ذهن نیست؛ چرا که برای پاسخ دادن به سوالات سطح 3، به شناخت بیش‌تری (از خود و ...)  نسبت به سوالات سطح 2 و سطح 1، نیاز داریم (امتحان کنید):



او همچنین به تحقیقات زیست‌شناسی که صحت گفته‌های او را تایید می‌کنند، اشاره دارد.


 


۳

می‌توان سطح‌بندی سوالات را در عنوان کتاب‌ها نیز مشاهده کرد. عنوان بسیاری از کتاب‌ها به یکی از سه سطح سوال فوق مربوط می‌شود.

دسته‌ای از کتاب‌هایی که در مورد What و How نوشته شده‌اند، مناسب افرادی است که شناخت کافی از خود ندارند، اما برای بدست آوردن این شناخت تلاش می‌کنند (البته کتاب‌های بازاری بسیاری را دیده‌ایم که با کلمه‌ی "چگونه" شروع می‌شوند!).

دسته‌ای دیگر از کتاب‌ها، حول محور Why نوشته می‌شوند که مطالعه‌ی این‌گونه کتاب‌ها به انرژی و زمان بیش‌تری نیاز دارد.


در آذرماه 93، خانه‌ی توانگری طوبی درباره‌ی این سخنرانی مطلبی را تحت عنوان با "چرا" شروع کن ، به کوشش "سید ساجد متولیان" در سایت خود قرار داده است.

۲ نظر ۲۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

مرتضی پاشایی درگذشت.

البته من تنها اهنگی که از ایشون شنیده بودم، آهنگ "یکی هست" بود.

قدر زندگی رو بدونیم و با زیاده‌خواهی‌های غیر منطقی‌مون اون رو تلخ نکنیم

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم                                   دولتِ صحبت آن مونس جان ما را بس

همه‌ی ما ها قراره یه روزی بریم.

به نظرم آخرین لحظه‌ی زندگی، مهم‌ترین لحظه‌ست. لحظه‌ای که معلوم می‌کنی چگونه از این دنیا می‌ری، پیروز یا بازنده؟!

 

۳ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۱۲:۲۱
ضیاء شیخ الاسلامی

می‌خواهم سخنی بگویم، حرفی بزنم، جمله‌ای بر زبان آورم؛ اما هرچه تلاش می‌کنم، از انجام آن عاجزم. دانشم توانایی هم کلامی با زبانم را ندارد. سخنانم تازه نمی‌نمایند و چیزی جز بیان ملال‌آور روزمرّگی‌ها و روز مرگی‌ها نیستند. ناتوانم در سخن ِنو گفتن و در این ناتوانی، بس توانایم.

+ خبر جدید این‌که در امریه‌ی دانشگاه پذیرفته شدم.

۶ نظر ۱۸ آبان ۹۳ ، ۱۰:۰۰
ضیاء شیخ الاسلامی

یه هفته‌ای میشه که دلم بدجوری گرفته. از اطرافیانم دل‌خورم. پناه آوردم به کتاب و نت. با خدا هم قهر کردم. گریه هم نمی‌تونم بکنم.

یادم میوفته به سال قبل تو همین موقع‌ها.

همه‌چیز از اون موقع شروع شد.

ای‌کاش همون مسیر قبلی رو می‌رفتم.

ای‌کاش بعضی‌ها رو نمی‌شناختم ...

نه من مرد این راهم،

نه شونه‌هام توانایی تحمل این سنگینی رو داره،

نه مغزم تحمل این‌همه آگاهی رو،

نه دلم طاقت این همه غم رو. دلِ من نه مرد آن است که با غمش برآید ...

خیلی می‌ترسم.




پانزدهم آبان اضافه شد: 40 روزی که گذشت، در بهترین دوره از لحاظ میزان رضایت ِشخصی قرار داشتم. روزی نبود که 60 - 70 صفحه مطالعه نداشته باشم. روزی نبود که بهتر شدن روندم رو نبینم. اما در عین ناباوریم، سایه ام، منو زمین زد. اصلاً انتظارش رو نداشتم. :)


۴ نظر ۱۱ آبان ۹۳ ، ۲۳:۳۱
ضیاء شیخ الاسلامی

"عزاداری واسه زنده‌هاست، نه مُرده‌ها!" (دیالوگی از فیلم The Fault In Our Stars)

چند روزی هست (دو هفته در شهر ما) که عزاداری به مناسبت ماه محرم شروع شده. سوال مهمی که با توجه به دیالوگ بالا میشه پرسید:

"عزاداری واسه شهیدان کربلاست؟ یا برای ما؟"

"اگه بخوایم در قبال شهادت مظلومانِ قهرمان اون روز، کاری انجام بدیم چیه؟"

"چه کاری می‌تونیم در قبال خودمون انجام بدیم تو این روزا؟"

شهیدانِ کربلا در روز عاشورا به سمت خدا رفتند و میشه اون روز رو روزی دونست که انسان کامل ( امام حسین (ع) ) به سمت خدا پر کشید. رویداد از این شکوهمندتر؟ نباید به خاطر چنین اتفاق مبارکی، که به گفته‌ی بانو حضرت زینب (س) : من چیزی جز زیبایی ندیدم، این ایام رو جشن گرفت؟

این‌جاست که میگه: "عزاداری واسه زنده‌هاست، نه مُرده‌ها!"

به نظر می‌رسه باید عزاداری رو برای خودمون انجام بدیم؛ که چرا در قبال ارزش‌های مدنظر آن بزرگواران سستی می‌کنیم؟

واسه این عزاداری هم نیازی به دسته و تَبل و سینه‌زدن و این‌جور چیزا نیست! فقط بشینیم کمی فکر کنیم. ببینیم امروز نسبت به یک سال گذشته چقدر خودمون رو شناختیم؟، چقدر تواناتر شدیم؟، چقدر به جای مچ‌گیری، دست‌گیری کردیم؟ (خودم رو می‌گم)، چقدر تونستیم طرف مقابل‌مون رو درک کنیم؟، چقدر تونستیم هم‌دردی کنیم؟، چقدر تونستیم راه‌گشا باشیم؟، چقدر تونستیم اول انسانیت رو ملاک قرار بدیم، نه ملیت و قومیت و جنسیت؟، چقدر تونستیم به اخلاق بیشتر از احکام اولویت بدیم؟ مگه نه این‌که اساس دین ِما اخلاقه؟ مگه نه این‌که پیامبر ِما، پیامبر اخلاق بوده و نه احکام؟!

موسیقی متن این نوشته، "سجاده‌ی عشق" کاری از علیرضا عصار.


+ مطلب مرتبط: ذکر مصیبتی برای دانشگاه ها در این روزهای عزیز ...

۲ نظر ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۶:۳۸
ضیاء شیخ الاسلامی

می‌خواهم روایتی از سفر 22 ساعته‌ی خود به تهران را ثبت کنم. اگر در انجام فعالیت‌های خود دچار کمبود وقت هستید، به سادگی از کنار این پست عبور کنید.

۲ نظر ۰۷ آبان ۹۳ ، ۲۰:۴۴
ضیاء شیخ الاسلامی

از چه صداهایی خوش‌تون میاد و چه صداهایی رو دوست ندارید که بشنوید؟

برای مثال من از صدای سماوری‌ که جیغ بکشه خیلی خوشم میاد. اما صدای یخچالی که کار می‌کنه، نه.

صدای مرغ و خروس رو خیلی دوست دارم.

صدای تالاپ تولوپ قلب رو دوست دارم، اما صدای تیک‌تاک ساعت رو نه، برام استرس میاره و باعث میشه در لحظه گُم بشم.

صدای بارون هم خیلی دلنشینه، اما صدای ماشین‌ها اذیتم می‌کنه. بوق ماشین‌ها، غرش موتوراشون، صدای آلودگی‌شون ( = سُرفه‌های مردم)

صدای برگ رو دوست دارم؛ چه وقتی که رو شاخه‌ی درخته میرقصه و چه وقتی که زیر ِپا خورد میشه.

صدای ورق زدن صفحات کتابی که دوست دارم.

صدای سادگی رو خیلی دوست دارم.

۳ نظر ۰۴ آبان ۹۳ ، ۱۷:۲۸
ضیاء شیخ الاسلامی